تبليغاتX
مرد مشرقی
 

 

دانلود فيلمي از نيچه در واپسين سالهاي عمرش (1899 – 1895)

دانلود فيلم با كيفيت WMV

دانلود فيلم با كيفيت MP4


فهرست مطالب                                                                                                                  

+ نوشته شده توسط تروریست در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |

پست مدرنیسم و مرگ فلسفه ها

آیا در عصر جدید، در این هزاره سوم در خصوص مباحث فلسفي طرحي جديد يا نظريه اي جديد در محافل علمی ما و یا در آکادمی های غربی بر پیشخوان تفکر گسترده و یا مطرح است؟ چون به نظر مي رسد فلسفه به پايان رسيده است!

تنها روایت های گوناگون از چشم انداز های متفاوت از مباحث پست مدرنیسم مطرح است که خود راوی مرگ فلسفه ها در این عصر بد گمانی ها و عدم اطمینان است. بخصوص در این چند سال اخیر از سوی اندیشمند شهیر ژان بودریا.

منتها در خصوص پست مدرنيسم هم که اتفاق نظر وجود ندارد و به نوعی باعث پیچیدگی مسائل و مباحث گردیده که در این راستا مخاطبین دچار سردر گمی و سرگشتگی بیش از پیش گردیده است.

هرچند ژان بودريا يکي از عزيز ترين فيلسوفاني است که در عرصه مباحث پست مدرنیسم به ظهور رسيده و عدم او به مثابه یک فقدان عظيم خواهد بود. اما چون سردر گمي جزيي از فلسفه پست مدرنيسم است و یا دقیقا عین سرگشتگی و سردرگمی است داشتن توقعی بیش از این نیز دور از انتظار است. اين واقعيت جهان امروز است. کثرت و پراکنش امور واقعيتي است که هم اکنون در آن واقع هستيم.

من تعبير خودم را دارم. نمي دانم که مخاطبین من تا چه اندازه با من همراه باشند. ولي اگر دوست داشته باشيد مي توانيم در اين خصوص به گفتگو بنشينيم.

شاید در این راستا بهتر باشد که از ميشل فوکو و مفهوم قدرت او آغاز کنیم؟  اما ميشل فوکو حرف تازه اي غير از آنچه که پوپر گفته است ندارد. نفي روايت هاي کلان: اين اولين وجه مشترک آن دو است. منتها کليات آرا ميشل فکو در اين نهفته است که او نيز به نوعي فلسفه تاريخ پردازان را نفي مي کند. من بهتر مي بينم که به جاي اين که به آرائ ديگران اتکا کنيم خودمان گفتگو کنيم. نوع درک و فهم خود از پست مدرنيسم را بيان کنيم. البته ما آنچه را که بيان مي کنيم چيزهايي است که قطعا از زبان اين گونه انديشمندان شنيده ايم.

من ابتدا مي توانم بگویم پست مدرنيسم نوعي کثرت باوري در افکار و عقايد همراه با تضاد و عدم مفهوم رسا و سالم و هدفدار است به عبارتي بهتر نوعي باور به وجه هاي گونا گون در تضادي مطلق. باور به ديگر گونگي، يعني آنگونه که ما حتي در معماري و هنر و ادبيات پست مدرن داريم، انتقاد از عقل گرايی آنگونه که مدرنيته آن را در کمال مي جست. نداشتن الگوي ثابت در تمامي اصول زندگي، حقيقت به تعداد تمامی انسانها، که مفهوم پلورالیسم را تداعی می نماید. منتها این نوع از پلورالیسم که پیش تر زائیده فرد گرایی و برخاسته از حقوق فرد است هم اکنون در ابعاد معرفتی و شناخت شناسی انسان به منصحه ظهور می رسد.

خوب من يک سوال دارم چرا چنين شرايط پراکنش در امور و تفکر و زندگي پديدار گشت؟ علت چيست؟ من گمان مي کنم دلزدگي از عقلگرايي مدرنيسم و اعتقاد به حقيقت ثابت در ديدگاه آنان و شورش بر ضد آن تا رسيدن به نوعي بي حقيقتي.

آيا اين همان نتيجه و ماحصل مدرنيسم نيست که امروزه به غلط به نام پست مدرنيسم ثبت و ضبط مي گردد؟

من فکر مي کنم چنين تعريفي که از پست مدرنيسم داده مي شود يک بهتان و مهري است که بر تارک پست مدرنيسم زده مي شود. پست مدرنيسم در عين حال که همين است اما غير از اين است. پست مدرنيسم در واقع آئينه اي است که واقعيت موجود را روايت مي مکند. و در واقع تداعي آنچيزي است که اتفاق افتاده، و پست مدرنيسم صرفا راوي اين واقعيت وحشتناک است. روايت گر واقعيتي است که مدرنيسم به دنبال آورد.

به نظر من پست مدرنيسم چند مرحله دارد: مرحله اول روايت واقعيت موجود است. پست مدرنيسم اين انديشه را توليد نکرده است بلکه صرفا يک راوي است البته در اين مرحله.

مرحله بعد اين است که بفهميم آيا پست مدرنيسم که اين روايت را بيان مي کند آيا آن را نيز مي پذيرد؟

يا به نفي آن مي پردازد؟ نفي مرحله بعدي اين تفکر است، يعني مرحله دوم.

منتها برخي از جمله ژان بودريا آن را به عنوان يک واقعيت جذاب مي پذيرد و صرفا دوست دارد در اين واقعيت موجود شناور خوبي باشد. اما هرگز سخني از ساحل نجات نمي گويد.

مرحله سوم چيست؟ به قول نيچه: آري و نه.

خوب بعد از اين که واقعيت موجو نفي شد، و شالوده شکني کرديم چه چيزي براي ساختن داريم.

هرچند مدرنيسم ويران گر خوبي بوده است، و تا کنون پست مدرنيسم روايت گر توانايي از اين ويراني بوده است. منتنها چه چيزي براي ساختن دارد؟ به نظر مي رسد جواب اين در آينده است. البته نفي خود آغاز اين راه است.

بگذاريد کمي به عقب برگرديم و علت اين پراکنش و عدم قطعيت را دريابيم:

من تاريخ فلسفه و فلسفه تاريخ را به چهار مرحله مي رسانم:

مرحله اول: تاريخ پردازان. تاريخ پردازان از سقراط آغاز و در مارکس پايان مي پذيرد.

مرحله دوم مدرنيسم: که با اگوست کنت و بيکن شروع و تا کارل پورپر و آيزيابرلين ادامه مي يابد.

و اما اکنون پست مدرنيسم: مرحله سوم از مراحل چهارگانه است. و چهارمین مرحله برگذشتن از هم اکنون است.

مي دانيم که تاريخ پردازان با سقوط کمونيسم سقوط مي کند. و مدرنيسم هم با حضور پست مدرنيسم در حال احتضار است. به عبارتي هم فلسفه و هم علم به پايان رسيده است. و مي دانيم که کل تاريخ فلسفه تا کنون با اين دو نوع انديشه رقم خورده است.

اکنون با فرض مرگ اين دو (منظورم اين دو مرحله تاریخ تفکر است که نوع زندگي را نيز رقم زد، همان عصر تاریخ پردازان و مرحله بعدی عصر مدرنیسم) چه چيز بر جاي مي ماند؟ آيا غير از واماندگي، غير از عدم قطعيت و پراکنش در امور.

تاريخ پردازان را سمبل فلسفه فرض مي گيريم و مدرنيسم را سمبل و پرچم دار علم. اکنون با پايان اين دو دوره چه چيزي بر جاي مي ماند؟

اين يک خلا و فقدان است، و اين همان خلا و فقداني است که پست مدرنيسم در صدد روايت آن است. بنا بر اين پست مدرنيسم نه انديشه اي جديد و نه تفکر جديدي است، بلکه يک راويت گر و توصیف گر توانایی است که مسائل را از عمق به سطح می آورد. هرچند در وسعت یک اقیانوس به عمق یک میلی متر.

اگر بپذيريم که پوزيتويسم که محصول مدرنيسم است. و همين طور عصر رنسانس، اين را نیز به منزله علم مي گيريم و مارکس را به منزله فلسفه مادر که در او نيز به انتها مي رسد. البته واقعيت عيني مرگ آن در سقوط کمونيسم تحقق می یابد.

شاید تا اینجا تصور شود که پست مدرنيسم را نوعي کثرت باوري يافتيم و در حقيقيت به عدم قطعيتش راي داديم؟! اما نه، من نمي پذيرم. من معتقدم که اين راي پست مدرنيسم نيست، اين نظر و عقيده او نیست بلکه روايتي است از وضعيت موجود. پست مدرنيسم در اين جا صرفا دارد روشنگري مي کند.

شاید سئوال شود: به هر حال راوي اين حقيقت موجود پست مدرنيسم است. پس اين واقعيت موجود که دست بر قضا پست مدرنيسم راوي آن است داراي عدم قطعيت است. خوب و اين را نيز مي پذيريد که دنياي امروز افکاري که از پست مدرن ها راوي آن هستند را به نوعي در تمامي عمور پذيرفته؟ منظورم دنياي غرب است.

اما من فکر می کنم حتی دنیای غرب هم آن را نپذيرفته است. واقعيت است اما حقيقت نيست. چطور ممکن است انسان اين سرگشتگي را به عنوان حقيقت بپذيرد؟ اين درماندگي در ماندن است. اما شدن چيز ديگري است. ژان بودريان ممکن است اين واقعيت را به عنوان يک واقعيت جذاب بپذيرد. اما شدن در اين ماندن معنا و حقیقت ندارد. قطعا اين عدم قطعيت به فرجام خواهد رسيد. و البته ما از هم اکنون زنگ ها که به صدا در آمده است را مي شنويم، مي شنويم که انسان در صدد آن است که به ديگر سو راهي بگشايد. و از هم اکنون برگذشتن از اين روايت تلخ را مي بينيم.

البته این واقعیت موجود در هم اکنون خود نافي هر قانوني است زيرا قانون خود پايه گذار نوعي نظم و قطعيت است پس چگونه مي توان تصور نمود فرجام خوشايند آن را؟ پس در اين جامعه آيا نوعي تضاد و نوعي آنارشيسم نخواهيم ديد؟

من مي خواهم بگويم شما چرا اين واقعیت موجود در هم اکنون را به عنوان يک فرجام مي پذيريد و حتی آن را به آینده تعمیم می دهید؟ اين در واقع مصائب و معضلات دو نوع تفکر است که انسان امروزي را به بار نشانده است: اولی تفکر تاريخ پردازان و دومی تفکر مدرنيسم. که به عبارتي هر دو به انتها رسيده اند و ما اکنون در يک خلا و سردرگمي به سر مي بريم. که راوي آن نيز پست مدرنيسم است.

اما همين پست مدرنيسم در صدد برگذشتن از آن است. اکنون که اين روشنگري به عمل آمد، وقت آن است که از اين راهي به ديگر سو گشود. خانه هاي زيادي که براي ساختن آماده است.

بله اما به قول نيچه اينک بناي عالم حقيقي را از ميان برداشتيم حال کدامين جهان بر جاي مانده؟ جهان پيدا، و آن چيست؟ ما آن را نيز نابود کرديم.

اگر به عبارت کلي بگوييم که عصر تاريخ پردازان، عصر انتزاعيات و توهمات صرف و مستقل از تجربه بوده است. بايد اعتراف کرد که عصر مدرنيسم هم عصر عينيات و تجربيات بدون داشتن آرمان و ايده و مداين فاظله بوده است. اکنون که هر دو به پايان رسيده است و ما اکنون در عصر عدم قطعيت به سر مي بريم

چه راهي در پيشرو داريم؟ اين ديگر سو که پست مدرن ها در صدد رسيدن به آن هستند در نظر ما کجاست؟ من از يک ايده شيعي مي خواهم الهام بگيرم:

هردو نوع تفکر تاریخ پردازان و مدرنیسم  امتهان خود را داد و مغلوب حقيقت حيات و هستي گرديد. از آغاز تا کنون اين دو تفکر با اين دو نوع انديشه بر جهان حکمراني نموده است: آياجامعه فرد را مي سازد يا اين فرد است که جامعه را مي سازد؟ آيا تاريخ را قهرمانان را مي سازند يا اين قهرمانان زاييده تاريخ هستند؟ و دوئاليسم هاي ديگر: متافيزيک و فيزيک، اين دنيا و آن دنيا، عقل يا عشق، عين يا ذهن و ...

هميشه تاريخ يکي از اين دو بر اريکه تاريخ سوار بوده اند. يکي جبري که اشاعره را به وجود آورد، يکي مفوضه که معتزله را به وجود آورد. و همه اين ها جز قيل و قال نبوده است. اکنون چه بايد کرد؟ من پيشنهاد مي کنم کمي در اين خصوص درنگ کنيم.

چرا کمونيسم سقوط کرد؟ به خاطر وفاداري يکجانبه اش به ماديگرايي و ماترياليسم. چرا مدرنيسم سر از اين بحران در آورد؟ به خاطر وفاداري يکجانبه اش به فرد گرايي. کمونيسم فرد را قرباني جامعه کرد و مدرنيسم جامعه را فداي فرد کرد و نتيجه همين واقعيت تلخي است که پست مدرنيسم در بيان آن است.  دنيا به اين نتيجه رسيده است و پست مدرنيسم در شرف رسيدن به آن است. که فونکوسيوناليسم افراطی و اين دوئاليسم اين بحران را پديد آورده است. طبيعت چيزي است که نمي توان مثل هندوانه از وسط دو نيمش کرد  و نام يکي از آن را جبر گذاشت و نام نيم ديگرش را اختيار. يا نام نيمي از آن را فيزيک و نام نيمي ديگرش را متافيزيک. یا دلمشغولی عده ای به بخشی از آن را تاریخ پردازان و یا کاردستی برخی از اندیشمندان را مدرنیسم.  نه این و نه آن هیچ یک درست نیست. پس اين راه سوم در نظر ما همان ایده شیعی امر بين الامرين است. راه سوم پارادايم هزاره سوم اين آخرين مقاله من بود که پیشتر به تفصیل ارائه گردید.

 

+ نوشته شده توسط تروریست در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 5:30 بعد از ظهر |

سقوط غرب

اين فصل را با عبارتي از ياسپرس آغاز مي‌كنيم: «در پايان قرن نوزدهم چنين مي‌نمود كه اروپا بر تمام دنيا فرامانروائي خواهد كرد، گمان مي‌رفت كه اين فرمان روائي به مرحلة ثبات رسيده است. و رخنه بردار نيست و بظاهر اين سخن هگل تأييد شده بود: «اروپائيان با كشتي دور دنيا گشته‌اند و دنيا براي آنان گرد است. آن چه زير فرمان آنان نيامده است، يا چنان ارجي ندارد كه به خاطرش تحمل رنج كنند و يا بي ترديد زير فرمانشان قرار خواهد گرفت».

از آن زمان چه دگرگونيها روي داده است! دنيا با پذيرفتن فنون اروپا و مليت گرائي اروپا، اروپائي شده است و هر دو اينها را با كمال موفقيت عليه اروپا بكار مي‌برد. اروپا، به عنوان اروپاي قديم، ديگر فرمانرواي جهان نيست، بلكه عقب نشسته و تحت الشعاع آمريكا و روسيه قرار گرفته است و سرنوشتش در دست سياست آنهاست... روح و معناي اروپا، آمريكا و روسيه را فرا گرفته است، ولي اينها اروپا نيستند. آمريكائيان (با اينكه از تبار اروپائيند) آگاهي تازه‌اي خاص خود دارند، و اگر هم در سرزمين خود منشاء تازه‌اي نيافته باشند، لااقل چنين ادعا مي‌كنند. روسيه قرارگاه تاريخي خاص خود را در شرق دارد: مردمش از اقوام اروپائي و آسيائيند و قرارگاه معنويش در بيزانس است[1]».

اين بود نظرية ياسپرس: چنآن چه فرمانروائي اروپا پايان يافته است، روسيه نيز از فرمانروائي قطب جهاني خارج شده است. ليكن سقوط كمونيسم به نوبة خود سرمايه داري «ايالات متحده» را نيز بدنبال خود به ورطة نيستي خواهد كشيد. مرگي كه در بطن مرگ كمونيسم فراهم خواهد آمد.

ياسپرس اضافه مي‌نمايد « چين و هندوستان گرچه امروز نيروهاي مؤثر نيستند بي گمان اهميتشان افزايش خواهد يافت. اين توده‌هاي بزرگ، كه باري از سنتهاي عميق و بي پايان بر دوش دارند، عنصر مؤثر انسانيت خواهند شد و به اتفاق همة اقوام ديگر در تحول كنوني انسانيت كه ناچار همه را در بر خواهد گرفت، راه خود را خواهد جست». لذا پس از مرگ كمونيسم و سقوط اتحاد جماهير شوروي، ايالات متحده بر آن است زنگ خطر شرق بزرگ را به عنوان قدرت رقيب براي جهان و تمدن غرب به صدا در آورد. روي كرد غرب در اين انفعال از لحاظ قدرت انساني و خارجي به هند و چين بزرگ و از لحاظ ايدئولوژيك به اسلام باز مي‌گردد.

«ئي. ايچ. كار» نيز بر اين تصريح دارد و مي‌گويد: «آن چه باعث نگراني من است نه آهنگ پيشرفت در آسيا و آفريقا، بلكه تمايل گروههاي مسلط اين كشور [انگلستان] ـ و احيانا نقاط ديگر است كه مبادا با چشم بسته يا چشم بي تميز به اين تحولات بنگرند، در برابر آنها موضعي مردد ـ بين تكبر از روي بي اعتمادي و تواضع از سر مهرباني ـ بگيرند و باز در حرمان فلج كنندة گذشته فرو برند[2]».

با اين حال آن چه كه از آن تحت عنوان «افول غرب» نام مي‌بريم، فرايند تاريخ سياسي و علمي، فكري اروپا، اتحاد جماهير شوروي و ايالت متحده مي‌باشد، كه در يك مفهوم كلي «مدرنيسم» تلاقي مي‌كنند. با نقد آن خواهيم كوشيد تا رگه‌ها و گسلهاي عظيم افول تمدن غرب را آشكار سازيم.

سقوط غرب در واقع سقوط تمدني است كه بر بنيان تفكرات مدرنيستها و بر اساس متد علمي و تجربي استوار گرديده است. بنا بر اين سقوط غرب، پيامد منطقي و ضروري مرگ مدرنيسم است كه در بطن آن فراهم مي‌شود.

لذا مدرنيستها با هراس و واهمه‌اي كه از پيش بيني‌هاي علمي و تاريخي «نيچه و اشپنگلر» در خصوص سقوط غرب احساس مي‌كردند، عزم خويش را جذم نمودند تا بيش از پيش چنين تفكري را قلع نمايند، تا به هر شيوه و طريق ممكن «حتي با بكارگيري زور «اين پايان را به تعويق اندازند». تا شايد تمدن غرب را چند صباحي محفوظ و «امروزشان» را مستدام و پايدار دارند.

به طوري كه نويسندة «تاريخ چيست» معتقد است كه «از نيمة قرن نوزدهم تا 1914 مورخ انگليسي از تغيير تاريخي، تصوري جز تغيير به وضع بهتر، نمي‌توانست داشته باشد. در سالهاي دهة 20 به دوراني پا گذاشتيم كه تغيير با بيم از آينده در آميخت، و تغيير به مثابة وضع بدتر پنداشته شد ـ اين دوران تولد تازة طرز فكر محافظه كارانه بود[3]».

خطر احتمالي اما قريب الوقوع «سقوط» بي شك چنين تمدني را تهديد مي‌كند و مدرنيستها با اذعان بر اين موضوع و با واقع نگري خاص غربي، براي جلوگيري از اين احتمال، از دو شيوه و روش در عرصة عمل و مصداق (واقعيت) و در حوزة نظر و تفكر (فلسفه) وارد شدند.

آنها ضمن منكوب ساختن آراء تاريخ پردازان و رفع موارد ضعف و انحطاط روند فكري خويش (كه افرادي مانند نيچه، اشپنگلر و ياسپرس و... كه پيشاپيش خطر آن را گوشزد كرده و زنگ آن را به صدا در آورده بودند) در عرصة عمل نيز به تمهيد امكاناتي دست يازيدند تا تمام زمينه‌ها و شرايط امكان «سقوط» را منتفي سازند و يا حداقل بتوانند پايان تمدن غرب را به تعويق اندازند. لذا در حوزة نظر تاريخ پردازان نفي و منكوب گشتند تا در عرصة عمل نيز قهرمانگرائيهاي فردي (انقلاب) و نجات بخشيهاي جهاني (ظهور گرائي) سالبه به انتفاء موضوع باشد. در اين عرصه آنها با معرفي «فاشيسم، نازيسم و كمونيسم» به عنوان هيولاهاي جهان تاريخي، كه مولود تفكرات تاريخ پردازان مي‌باشند، در بي اعتباري و منكوب ساختن آراء آنها كوشيدند. و به اين شكل روند پيشرفت «تدريجي» خود را هم در عرصة عمل و هم در حوزة نظر به تدريج هموار نمودند.

«ئي. ايچ. كار» معتقد است كه «ما در جامعه‌اي به سر مي‌بريم كه دريافتش از تغيير، اكثرا به بدتر است. از تغيير مي‌ترسد و نظرية «افقي» را كه خواهان تعديلهاي جزئي است ترجيح مي‌دهد». او مي‌گويد موضع گيري «انفعالي» در برابر تغيير، كوري محض است و خود مي‌تواند يكي از عوامل سقوط براي غرب باشد: «مطلب مهم آن است كه تغيير را ديگر نه دستاورد، فرصت يا پيشرفت، بلكه ماية هراس مي‌پندارند. هنگامي كه حكماي سياسي و اقتصادي ما در مقام تجويز بر مي‌آيند، تنها چيزي كه عرضه مي‌كنند هشدار است، هشدار كه به انديشه‌هاي تند و ژرف اعتماد نكنيم. از آن چه بوي انقلاب مي‌دهد احتراز بجوييم، و ـ اگر ملزم به پيشرفتيم ـ هر چه بتوانيم محتاط و آهسته پيش برويم. در لحظه‌اي كه جهان سريعتر و انقلابي تر از هر وقت ديگر در چهار صد سال گذشته تغيير شكل مي‌دهد، اين به نظر من كوري محض است و موجب بيم و تشويش، نه بدان جهت كه جنبش عالمگير، باز مي‌ايستد، بلكه چون اين كشور ـ و شايد كشورهاي انگليسي زبان ـ ممكن است از كاروان پيشرفت عمومي باز بمانند، و عاجز و ناتوان، بي سر و صدا، غوطه ور در مراداب حرمان گردند.

اما من شخصا خوشبين باقي مي‌مانم، و در حالي كه سرلوئيس نامير هشدار مي‌دهد كه از آمال و برنامه‌ها حذر كنيم و پروفسور اوكشات مي‌گويد كه مقصد خاصي در پيش نداريم و مهم آن است كه تعادل كشتي را بهم نزنيم، و پروفسور پوپر مي‌خواهد به ضرب اندك مهندسي تدريجي، ماشين نازنين عهد عتيق را همچنان بر جاده نگاهدارد، و پروفسور تره ور ـ روپر راديكالهاي عربده جو را تو دهني مي‌زند، و پورفسور موريسن التماس مي‌كند كه تاريخ با روحية بخردانه محافظه كار نوشته شود، من جهان پرآشوب، جهان محنت زده را مي‌نگرم، و با كلمات مشهور دانشمندي بزرگ پاسخ مي‌دهم: «با اين حال، مي‌گردد[4]».

در حوزة نظر آنها با ارائه متد علمي كه طبق اصول علم تجربي، امكان پيش بيني آيندة تاريخ نا ممكن است، و با شعار «گذشته چراغ راه آينده نيست»، «آينده هم اكنون است» «ما در پايان قهرمانگرائيهاي فردي و نجات بخشيهاي جهاني به سر مي‌بريم» و «فيلسوف تاريخ پرداز شياد و فالكباز است» و با نفي متافيزيك و ما بعد الطبيعه و... به اين امكان دست يافتند تا تمام شرايط ممكن در سقوط تمدن غرب را منتفي و سالبه به انتفاء موضوع نمايند. اين موضوع را مي‌توان به زبان رومانتيك چنين بيان داشت: آنها اساساً «تاريخ» را بر مي‌دارند، كه ديگر تاريخي نباشد، تا در آن تاريخ حتي مراحل صعود و سقوط، به وقوع پيوندد.

و اين چنين است كه مي‌توان داستان «پايان تاريخ» را نيز در اين گذر پي گرفت. در تصوير جديدي كه از پايان تاريخ ارائه مي‌شود مي‌توان «تدبير» (آلتر ناتيو) غرب را در برابر «تقدير» (تئوري تاريخي و ضروري سقوط) از زبان غرب چنين بيان داشت: درست است كه به «پايان» رسيده ايم. اما بايد با بكارگيري زور اين پايان را به تعويق انداخت. و در اين راستا آنها «زمين را بر مي‌دارند كه ديگر زمين نباشد، تا در آن زمين، اين ميوة رسيدة پلاسيده‌اي كه عجلش فرا رسيده است، از شاخة حيات فرو افتد».

گويا غرب آنقدر بزرگ نشده است كه دريابد: هر عملي در دايرة «تقدير» واكنشي است ضروري در جهت اراده و خواست تقدير، و به كار گيري «تدبير» و «زور» نيز خود از جملة عوامل ضروري است كه درخواست و ارادة تقدير تاريخي «سقوط» ملحوظ و لازم گرفته شده است. لذا غرب نه تنها با تدبير خود تقدير (سقوط) خود را به تعويق نمي‌اندازد، بلكه شرايط امكان سقوط خود را ناخواسته فراهم مي‌نمايد.

در اين داستان، وحشت و واهمة بانيان تمدن غرب از سقوط چنين تمدني، به پايان تاريخ (نفي تقدير و طرد تاريخ) منجر مي‌شود. اما واكنشي كه از پايان تاريخ دست مي‌دهد، مدرنيستها را بر آن مي‌دارد، تا تاريخ و متافيزيكي در خور، و ارزشهائي به مثابة ارزشهاي بالائي و تحولات و رويدادهائي به مانند تحولات طبيعي و تاريخي (كه بر محور صعود و تكامل قرار دارد) در اين «پايان» ابداع و پديد آورند. تمام مدافعان تمدن غرب مي‌كشند تا با ترسيم چهره‌اي ديگر از اين «پايان» به جاي نگراني، اميد و تحرك ايجاد كنند. اما چنين پويائي تاريخ (در پايان تاريخ) تصنعي و مسخرگي آن در ساختگي آن است.

با نفي متافيزيك، ما بعد الطبيعه، آينده و هدفمندي تاريخ (كه در مدار صعود و سقوط به وقوع مي‌پيوندد) ناگزير اين متافيزيك و اهداف تصنعي است كه انسان امروزي به ساخت و ساز آن در جهان معاصر (در اين پايان) دست مي‌يازد. و با هنرمندي و با توانائي تكنولوژيك اميد و تحرك و معنويتي كاذب بدان مي‌بخشد. همان طور كه «گذشته» در گالريهاي شخصي و موزه‌هاي عريض و طويل حضور دارد، آينده نيز به شكل بالقوه و تصنعي در رديف گذشته و «حال» قرار مي‌گيرد.

و به اين شكل آينده (مفاهيمي چون غايت، تكامل، تعالي، جامعه آرماني و ظهور گرائي و...) نيز همچون چيزي «امروزي» مي‌شود و در روند دوار «هم اكنون» حل و هضم مي‌شود. و در همين راستا تدبير غرب و به كارگيري «زور» نيز چيزي جز براي هميشگي و پايدار ساختن «هم اكنون» نيست. بطوري كه در ابعاد نازلة زندگي و در ميان عوام، امروزي شدن آينده در خريد تأمين امنيت، بيمه عمر، بازنشستگي و... متجلي مي‌شود. و اين است كه «گذشته» در موزه‌هاي عريض و طويل «آينده در هم اكنون» و «امروز» فارغ از هر خدا و ماوراء، از جملة همة آن چه هست و خواهد بود.



[1]. آغاز و انجام تاريخ، يا سپرس ص 110 ترجمه تحمد حسن لطفي.

[2]. تاريخ چيست. ئي. ايچ. كار ص 148 ترجمة حسن كامشاد

[3]. تاريخ جيست. ئي. اچ. كار ص 68 ترجمه حسن كامشاد.

[4]. تاريخ چيست. ئي. ايچ. كار ص 207 ترجمه حسن كامشاد

 منبع: کتاب پایان تاریخ

+ نوشته شده توسط تروریست در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |

نيچه و «نيست گرایي اروپا ئي»

نيچه در پيشگفتار كتاب «اراده معطوف به قدرت» به پيش بيني نيست گرائي اروپائي در دو سدة آينده (سال دو هزار) و بعد از آن مي‌پردازد. نيچه در اينجا چنان از آينده و فاجعه و جنبش عظيم سخن مي‌گويد كه لحنش بيشتر به اوراد پيشگويان بزرگ همچون «نوستر آداموس» مي‌گرايد: «آن چه در اينجا مي‌آورم تاريخ دو سده آينده است و آن چه را خواهد آمد و جز آن هم نتواند بود، توصيف مي­کنم: برآمدن نيست گرايي را. اين داستان از هم اکنون توان گفت: چه ضرورت اينجا بنفسه در كار است. اين آينده، هم اكنون با صد زبان سخن مي‌گويد و اين سرنوشت، همه جا از خود خبر مي‌دهد. براي اين نواي آينده، هم اكنون گوشها همه تيز است. فرهنگ اروپائي ما سربه سر از زماني دراز، با رنج و تمدد كلية قوا كه از دهه به دهه بيشتر مي‌شود، گوئي بي پروا به سوي فاجعه‌اي در جنبش است: بي آرامش و با زور و شتاب: چنان طوفاني كه بخواهد به پايان رسد، كه ديگر به خود نيايد و از آن ترسد كه به خود آيد».

فرهنگ اروپائي كه بي پروا به سوي فاجعه‌اي عظيم پيش مي‌رود و به انحطاط و پايان خود نزديك مي‌شود، در عبارت نيچه تحت عنوان «نيست گرائي اروپائي» و در آموزه‌اي كه اسوالد اشپنگلر از نيچه مي‌آموزد در قالب «انحطاط غرب» به ظهور مي‌رسد. اما چيزي كه نيچه را در ارزيابي و شناسائي فرهنگ اروپائي بسيار قوي و فوق العاده دور انديش مي‌نمايد نشو و نمو او در ميان اين فرهنگ است. او به راحتي مي‌تواند نقاط ضعف و قوت اين فرهنگ، و همين طور روند انحطاط و سير آن به نيست گرائي را به خوبي بر ملا سازد تا فردي كه خارج از آن زيسته است. اما در عين حال نيچه داراي انديشه‌اي بسيط و آزاد است و مي‌تواند خود را از حوزة روزمرگي و از ضرورت زيست محيطي و حتي از آن چه كه او از آن با عنوان «نيست گرايي» ياد مي­کند، فراتر کشد و باري ديگر از فرازي بلندتر به ارزيابي همين فرهنگ و محيط كه خود محصول چنين محيطي است، بپردازد. با اين حال نيچه يك آلماني است. «او آلماني فكر مي‌كند و براي اروپاي خوب و واحد نسخه مي‌پيچد». او مي‌گويد من «فرزند اين عصر مي‌باشم، يعني فرد منحطي هستم ولي من اين نكته را درك مي‌كنم و از خودم در برابر اين فساد دفاع مي‌كنم.

لذا نيچه پيش از هر چيز جايگاه خود را در عصري كه در آن (عصر انحطاط) زندگي مي‌كند، به بداهت باز مي‌نمايد و مي‌گويد: «آن كس كه اينجا رشتة سخن به دست مي‌گيرد، برعكس، تا كنون هيچ نكرده جز اينكه به خود آيد و درنگ كند: همچون حكيم و گوشه گيري به سرشت كه صلاح خويش را در كناره گيري و در بيرون بودن و در شكيبائي و در تأخير و در پس افتادگي ديده است، همچون جاني بي پروا و وسوسه گر كه تاكنون خود را در هر راه پيچ در پيچ آينده لااقل يكبار گم كرده است: به عنوان جان پيشگو مرغي و مرغوا جاني كه وا پس مي‌نگرد، چون بخواهد از چيزي بگويد كه در پيش است، به عنوان نخستين نيست گراي كامل عيار اروپا كه خود نيز راه نيست گرائي را در درون خويش ديرگاهي است به پايان سپرده و پشت سر و زير پا و بيرون از خود گذاشته است». گرچه قدرت پيش بيني آينده‌هاي پيش بيني ناشده، نيست گرائي و «جنبش عظيمي كه تنها از نيست گرايي و از درون نيست گرايي تواند بيايد» پاداش لوليدن در درون چنين تعفن پوچي و انحطاطي است، اما زبانه‌هاي تلخ بر ملا ساختن چنين حقايقي «آن هم پيش از زمان خودش» تاواني است كه بايد پرداخت و اين است كه آگاهي با تلخي زهراگين در بيان نيچه عجين گشته‌اند و به عنوان يك حقيقت آزار دهنده اروپائيان را خشمگين نموده است. خشمي كه سالهاست خود را در پس سكوت معني داري در برابر پيش بيني نيچه از نيست گرائي اروپائي، مخفي نموده است.

نيچه حضور نيست گرائي را در اين عصر به لحاظ منطقي و ضرورت تاريخي لازم مي‌داند تا آن جنبش عظيم تاريخي در آينده پديدار شود. ظهور جنبشي كه جايگزين نيست گرائي خواهد شد. «ابر مرد ظهور خواهد كرد. و زمين روزي جاي او خواهد بود» ظهوري كه شرط وجودي آن «همان نيست گرائي بوده و هست: جنبشي كه پس از نيست گرائي و از درون نيست گرائي تواند بيايد».

نيچه پيش از هر چيز، قاعده‌اي كه با آن روش و منطق نيست گرائي شكل مي‌گيرد، را تحت عنوان فونكوسيوناليسم (جراحي) مي‌نامد كه در گام بعدي و در دو سدة آينده، نيست گرائي پيامد منطقي و ضروري نفي متافيزيك (مرگ خدا) است كه در بطن فونكوسيوناليسم فلسفي و جراحي ناتورآليسم، فراهم مي‌شود.

جراحي و فونكوسيوناليسم معرفتي چيزي است كه در بطن فلسفة آكادميك و كلاسيك (تاريخ پردازان) تا دورة جديد (مدرنيسم) استمرار يافته است. جراحي حقيقت يكپارچه و حيات و هستي با سرشتي يگانه، به «عيني» و «ذهني»، متافيزيك و فيزيك (اين جهان و آن جهان) براي اولين بار از طرف سقراط احياء و پايه گذاري گرديد. و چنين روندي كه با وا نهادن نيمي از حقيقت به نفع نيمي ديگر امكان مي‌يافت، با افلاطون تنظيم و در يك سيستم فلسفي در آمد. ارسطو نيز «منطق» خلل ناپذير آن را طرح و تدوين نمود. در حالي كه تا قبل از سقراط (عصر هلني) هراكليتوس هستي را به عنوان يك حقيقت واحد، اما در يك حركت مستمر و ابدي (شدن) تفسير مي‌كرد و كليت وجود را همچون تودة درهمي از نيروها مي‌ديد كه باهم ستيز مي‌نمايند، درهم مي‌شوند و برهم تأثير مي‌گذارند. لذا به عقيدة نيچه با تجزيه هلني از طرف سقراط است كه رفته رفته تاريخ نيست گرائي به منصة ظهور مي‌رسد. پس از رنسانس و در عصر مدرنيسم نيست گرائي «مدرن» نيز در بطن جراحي معرفت آكادميك افلاطوني و كلاسيك يوناني فراهم مي‌شود. اگر تا پيش از اين افلاطون براي داشتن پايگاهي مستحكم و خلل ناپذير براي تفسير جهان محسوس، ناگزير از خلق و ابداع عالم مثل و اختراع جهاني مضاعف بنام «متافيزيك» بود. و اين جهان معقول و اولي برتر و كاملتر از جهان محسوس و عالم پست متغير محسوب مي‌گشت، اكنون در عصر مدرنيسم متافيزيك (و آن جهان و خدا) به سود اين جهان و آن چه بساويدني است، از اساس رد و انكار مي‌شود. چرا كه پيش از هر چيز با اين تصميم اغنا شده بودند، تا متافيزيك را نفي كنند و آنگاه راه آن را نيز ابداع نمودند: كه بر اساس متد علمي (اصول علم تجربي) گزاره‌هاي متافيزيكي نه تنها بي معني است، بلكه موهوم و بيهوده نيز مي‌باشند و آن چه حقيقي و واقعي مي‌باشد همين جهان محسوس مي‌باشد.

اين موضوع از اساس قابل كتمان نيست كه چرا فيلسوفان كلاسيك حقيقت يكپارچه حيات و هستي را همچون يك هندوانه بر روي ميز داوري از وسط به دو نيم تقسيم و جدا نمودند و نيمي از آن را «فيزيك» و نيم ديگر آن را «متافيزيك» نام نهادند، تا امروز شاهد نفي نيمي از حقيقت آن باشيم، كه پيش از اين بر نيمة ديگر (فيزيك) غالب بود؟

در عصر جديد نيمي از حقيقت هستي طرد گرديد و پس از نفي متافيزيك، اين جهان صرفاً محسوس و ماترياليستي، متعلق شناخت انسان قرار گرفت و زير چاقوي «تخصص» و جراحي به اجزاء كثير و موضوعات كوچك، تا حد مسائل ناچيز و پيش پا افتاده تجزيه شد. به طوري كه از نا چيزي به سطحي و پستي مي‌گرايد و از شدت كوچكي و پراكنش به نامرئي و نيستي.

جراحي تماميت فلسفة هراكليتوس در بررسي روانشناختي، از لحاظ وضع رواني به سه نوع انسان نيست گرا منجر مي‌شود. هراكليتوس معتقد است كه هستي حركت مستمر ابدي (شدن) مي‌باشد. با اين حال مي‌توان در اين نظريه به سه مقولة كلي دست يافت: كه صيرورت و حركت نشانة «تغيير» و تحول است و علت اين تحولات، جنگ ميان اضداد و دوئاليسمهاست و اينها همچون تودة درهمي از نيروها كليت وجود هستي را مي‌سازند و جهان نيز جز يك حركت مستمر ابدي، چيز ديگري نمي‌باشد. اين توده‌هاي درهمي از نيروها، هيچ يك به تنهائي فلسفة هراكليتوس را باز نمي‌تابد، بلكه همة موارد فوق بدون جراحي و به صورت سرشتي يكپارچه، بنيان فلسفي هراكليتوس را تشكيل و سامان مي‌بخشد. هنگامي انسان به نيست گرائي هدايت مي‌شود كه بخواهد حقيقت يگانه هستي را به چاقوي ذهن، جراحي و آن را از معناي واحد خود ساقط نمايد.

با اين مقدمه شكل گيري «نيست گرائي» از لحاظ وضع رواني در برخورد باآراء هراكليتوس روشن مي‌شود. در اينجا سه نوع نيست گرائي قابل تشخيص مي‌باشد و دست دادن اين حالت از لحاظ وضع رواني به نگرش تك بعدي و جراحي ذهن انسان باز مي‌گردد. انسان با ذهن جراحي و جراحي ذهني، «هستي» يكپارچه را به اجزاء كثير تجزيه مي‌نمايد و در موضوعات متعدد، به بررسي آن مي‌پردازد هر چند براي شناخت دقيق، انسان ناگزير از جراحي متعلق شناخت مي‌باشد؛ ليكن شناخت دقيق لازمه‌اش چشم پوشي از ديگر وجوه متعلق شناخت نمي‌باشد. وا نهادن ابعاد و تبعات ديگر متعلق شناخت، ناگزير انسان را در مجرائي تنگ و باريك كاناليزه مي‌نمايد و او را به جزميت و نتيجه گيري ناقص رهنمون مي‌سازد. و به جاي دستيابي به معرفتي حقيقي، در بيابانزار نهيليسم، گامي هم به جلو مي‌گذارد.

تغيير و تحول، و صيرورت و حركت بدون لحاظ «تماميت» چيزي را به عنوان ثبات و كليت باقي نمي‌گذارد، تا با توجه به آن و بر اساس آن، بنيان فكري (معرفتي) و ارزشي (اخلاقي) را در افكند. (چيزي كه بعدها افلاطون آن را در قالب عالم مثل ارائه مي‌دهد). در چنين شرايطي نخستين نيست گرا از بطن چنين تصوري به منصة ظهور مي‌رسد، كه معنا را در بطن حيات گم مي‌كند و غايتي و و مقصدي در عالم كون نمي‌يابد. از سوي ديگر توجه صرف به تماميت و كليت در يك نظام سيستماتيك باعث به تحليل رفتن قواي فكري فاعل شناسا و قهرمانان به عنوان «اقامه كنندگان حق» در ضرورت و جباريت تاريخ خواهد بود، اين نيز صورت دوم از نيست گرائي تواند بود.

سومين نيست گرا، انسان تك محور و يك بعدي (ماترياليستي يا ايدآليستي) را پديد مي‌آورد. وا نهادن يك توده از نيروها به نفع تودة ديگر و يا كنار نهادن يكي از طرفين «دوئاليسم» در قبال طرف ديگر مي‌باشد. به عبارت ديگر نفي يا طرد يكي از طرفين دوئاليسمهاي «عين و ذهن، فرد و جامعه، قهرمان و تاريخ، محسوس و معقول، فيزيك و متافيزيك، خير و شر، اين جهان و آن جهان...».

نيست گرائي، از لحاظ وضع رواني در بيان نيچه به شكل زيبائي (در كتاب ارادة معطوف به قدرت ص 65) آمده است. اكنون به كلام نيچه گوش مي‌سپاريم: «نخستين هنگامي كه «معنائي» سر به سر جست وجو كرده باشيم كه در آن نيست: چنان، كه جوينده سرانجام جسارت را از دست بدهد و... بدين گونه برخلاف انتظار خود، انسان غايتي و مقصدي در عالم هستي نمي‌يابد و اين نيز موجبي ديگر براي وجود نيست گرائي است: چه از لحاظ مقصد معين باشد، يا اينكه اگر تعميم دهيم، چه از لحاظ بصيرت به نارسائي همة فروض موجودة غايت باشد كه به نحوي به جريان كلي تحول و تكامل مربوط است. (انسان ديگر همكار عالم هستي نيست تا چه رسد كه مركز آن باشد).

دوم اينكه، نيست گرائي، از لحاظ وضع رواني، زماني پديد آيد كه انسان در همة حادثات و در اساس همة حادثات «كليتي و تماميتي» و سازمان و سازمان دادني و تشكلي فرض كرده باشد: چنان، كه روح كه تشنة پرسش و حيرت است بتواند در تصور كلي خود به نوعي از سلطة كامله و مديريت مطلقه دلخوش باشد. ...

نتيجة اين دو نظر اين بود كه با كون و شدن چيزي به دست نمي‌آيد و اينكه در بن حادثات هيچ نوع وحدت بزرگي فرمانروا نيست كه بتوان در آن، گوئي در عنصري با برترين ارزش، غوطه زد: بدين ترتيب، فقط يك راه باقي مي‌ماند كه كلية عالم كون را به سان اشتباهي، مطرود دارند و جهاني ديگر سازند كه در آن سوي جهان شدن و در وراي عالم كون جاي گزيند و آن را همچون «حقيقتي، بينگارند. ليكن همين كه انسان پي برد كه چگونه اين جهان بنا بر احتياجات رواني بدين گونه ساخته آمده است و اينكه چگونه به چنين كاري به هيچ روي محق نيست، آخرين صورت نيست گرائي جلوه مي‌كند كه خود ناباوري نسبت به جهان ما بعد الطبيعه در بردارد ـ كه عقيده به جهاني واقع را براي خود منع مي‌كند. در چنين موقعي انسان فقط به آن چه از لحاظ جريان و شدن مي‌شود به عنوان يگانه واقعيت معترف مي‌گردد و هر گونه راه دزدكي و غير مجاز را به سوي عالم عقبي و به سوي خدايان دروغي مسدود مي‌سازد ـ ليكن جهان را نيز كه خود نمي‌خواهد انكار كند تحمل نمي‌تواند... اساساً چه روي داده است؟ احساس بي ارزشي به دست آمد، همين كه دريافتند كه نه با مفهوم «غايت» نه با مفهوم «وحدت» و نه با مفهوم «حقيقت» با هيچ يك نبايد خاصيت كلي عالم هستي توجيه كرده آيد. ...

كوتاه: مقولات «غايت» و «وحدت» و «وجود» را كه به وسيلة آن به جهان ارزش نهاده ايم، دوباره از جهان به در آوريم و بيرون مي‌اندازيم. بدين گونه جهان بي ارزش مي‌شود.

انگار دانستيم كه چرا جهان با اين سه مقوله نبايد توجيه شود و دانستيم كه بنا بر اين نظر، كم كم جهان براي ما بي ارزش مي‌گردد: پس بايد پرسيد كه عقيدة ما نسبت به اين سه مقوله از كجا آمده است. ببينيم آيا ممكن نيست عقيدة خود را نسبت به آنها فسخ كنيم!...

نتيجه: عقيده به مقولات عقلي، نيست گرائي است. ارزش جهان را با مقولاتي قياس كرده ايم كه به جهاني كاملا تخيلي راجع است.

نتيجة نهائي: همة ارزشهائي كه با آنها تا كنون خواسته ايم جهان را ابتدا ارجمند سازيم، سر انجام چون آشكار گشت كه غير قابل اجرا و غير قابل انطباقند، بي ارزش ساخته ايم... .

و فقط به غلط آنها را به ذات اشياء اندر افكنده ايم. اين هنوز اثر ساده لوحي اغراق آميز انسان است: كه مي‌خواهد خويشتن را معني و مقياس اشياء بداند».

فونكوسيوناليسم و جراحي در حيات و هستي يكپارچه، يا به نيستي «اين جهان» در قبال آن جهان مي‌انجامد و يا اينكه با نيستي «آن جهان» در قبال اين جهان همراه است. و انسان نيز هم به عنوان فاعل شناسا و هم به عنوان يك واقعيت جهاني در اين گونه يا آن گونه از جهان، هرگز راه بر سعادت نخواهد سپرد، هر چند كه ظاهرا در نيمي از حقيقت و واقعيت رحل اقامت افكنده باشد.

پيش بيني نيست گرائي در دو سدة آينده (سال 2000 و بعد از آن)، گاهي همچون علت نيست گرائي و گاهي نيز به عنوان پيامد ناگوار نيست گرائي، از طرف نيچه ارائه شده است. علت نيست گرائي در عصر مدرن تجزيه و جراحي اولية سقراطي است كه در نهايت منجر به نفي (نيستي) متافيزيك در اين عصر گرديد، كه پيش از اين در عصر تاريخ پردازان اين جهان فيزيك بود كه بي حرمت و بي اعتبار اعلام مي‌گرديد. اما خود همين پيامد، رويدادها، حوادث و نتايج ناگوار و فاجعه آميزي را در پي آورد (كه مي‌توان آن را در بطن نفي متافيزيك بر ملا ساخت)، به شرح آن مي‌پردازيم:

منبع: کتاب پایان تاریخ

 

+ نوشته شده توسط تروریست در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 2:36 بعد از ظهر |

مرگ خدا

اكنون به تاريخ بي ارزش شدن ارزشها (نهيليسم) و «مرگ خدا» مي‌پردازيم. هر چند كه در كتاب «طلوع ابر انسان» از واقعه هولناك مرگ خدا و مراد نيچه از اين كلام تكان دهنده، به طور مشروح سخن گفته ايم.

در كتاب «چنين گفت زرتشت» نيچه، مشاهده مي‌شود كه زرتشت از سوئي شادمان و پايكوبان است كه «خدايان مرده اند» و از سوي ديگر در كتاب «دانش طربناك»، «ديوانه» در سوگ مرگ «خداي واقعي و الوهي» مي‌نشيند. و از جانب ديگر نيچه را مي‌بينيم كه در جاي جاي تأليفات خود از «نهيليسم» و بي ارزش شدن ارزشها و از «نيست گرائي اروپائي» و پايان هدف و غايت متعالي (خصوصاً در عصر مدرن) بر مي‌آشوبد.

نيچه به خوبي مي‌داند كه مرگ خداي واقعي و الوهي و نفي متافيزيك و حذف ماوراء به مثابة بي ارزش شدن ارزشهاست. ارزشهائي كه در راستاي محور عمودي صعود و تكامل و تعالي قرار داشتند، اكنون با ناپديد شدن مفهوم ماوراء و خدا، تا حد مسائل نا چيز و حقير و پست به زير كشيده مي‌شوند. مذهب و دين به اخلاق سودمندي و فايده باوري تنزل مي‌يابد، و اين چنين انسان در حيات اضمهلال معنوي و در دايرة هولناكي از بي هويتي محصور و محدود مي‌گردد.

رابطة مرگ خدا و نهيليسم در بيان نيچه همراه با افتراء و ابهام است: شادي زرتشت به واسطة آن است كه ديگر تمامي تنديسهاي خدايان مجعول و ساختگي فرو ريخته است. يعني الهه‌ها، خدايان فلسفي و متافيزيكي و حتي خداي «مسيحي» كه بر روي صليب جان سپرد!

با مرگ خدايان (بر خلاف انتظاري كه از رنسانس مي‌رفت) خلائي را كه قرار بود «خداي واقعي و الوهي» پر كند و به جاي الهه‌ها و خداي افلاطون و فلسفي و حتي مسيحي بنشيند، در قرن نوزده «اومانيسم» و ارزشهاي «انسان بسي انساني» جايگزين خدا و ارزشهاي بالائي مي‌شود. و به اين شكل زرتشت در اندوه مي‌شود، نيچه بر مي‌آشوبد و «ديوانه» فانوس بر زمين مي‌كوبد.

در تقابل «اين دنيا» و «آن دنيا» با آغاز رنسانس و در عصر مدرنيسم، آن دنيا به نفع اين دنيا كنار نهاده مي‌شود و رفته رفته جايگاه خدا بيش از پيش كوچك تر شده تا اينكه نا پديد مي‌شود. «در جهاني كه خدا مرده است ديگر متافيزيكي نيست، حال آنكه يك متافيزيك مدرن وجود دارد، چون اين قرن «بي خدا» نيست بلكه «خود خدا» است، يعني انسان خود را به جاي خدا مي‌گذارد و خود را به شكل خدا مي‌سازد». اگر تاكنون كوچك شمردن زندگي و نه گفتن به اين دنيا به حساب ارزشهاي بالاتر بود، اكنون نفي همان ارزشها و انكار آن دنيا در قبال ارزشهاي اما نيستي است كه به وقوع مي‌پيوندد. انسان با اتكا به علم و تكنولوژي نويد سعادت و خوشبختي در اين دنيا را مي‌دهد. ليكن او نتوانست در حيات اضمهلال معنوي، به وعدة خود عمل نمايد، و به اين شكل انسان از تاريخ و از صورت پيشين خود منقطع شد و در ورطة پوچي و بيهودگي، كه راه بر دور دستها نمي‌سپارد و بر محور عمودي والايش و تعالي قرار نمي‌گيرد. در «امروزش» فرو افتاد. چنين انساني از تاريخ گذشته خود منقطع مي‌شود و با حذف متافيزيك و خدا و آخرت، راه را بر تعالي آينده‌اش مسدود مي‌سازد و در «بن بست» هم اكنونش، غرق در نخوت و هيچي بي كران مي‌شود. خدا و ارزشهاي انساني و معنويات و حصول معرفت به ماوراء را از دست مي‌دهد و ايمان را در دلش مي‌كشد. اما از ايمان به پيشرفت و سودمندي تاريخ و تكنولوژي و اخلاق فايده باوري و از آرمان «امروزش» نيز سر خورده مي‌شود و راه به جائي نمي‌برد. چنين انساني كه از صورت پيشين و از تاريخ گذشته‌اش منقطع گرديده است و با نفي خدا و متافيزيك از آينده و آن دنيا نيز باز مانده و حتي از «هم اكنونش» نيز سرخورده گرديده است، به يك نهيليست تمام عيار تبديل مي‌شود.

پيش از اين گفتيم كه نيچه فونكوسيوناليسم را علت «نيست گرائي» هم در حوزة نظر و معرفت مي‌داند و هم در عرصة عمل و ارزشها. او تنها راهكاري را كه ارائه مي‌نمايد مبتني بر تعاطي ديالكتيك ميان طرفين دو گرائي (دوئاليسم) مي‌باشد، تا به اين طريق از دايرة هولناك نيست گرائي بر حذر ماند. او معتقد است وا نهادن يكي از طرفين دوئاليسمهاي «عين و ذهن، عقل و احساس، غريزه و فطرت، فرد و جامعه، قهرمان و تاريخ و...» در قبال طرف ديگر، گمراهي روند انديشه و حيات انسان از طريق صحيح و متعادل را در پي خواهد داشت. بطوري كه مدافعان و پويندگان هر يك از طرفين دوئاليسمهاي فوق (تاريخ پردازان و مدرنيستها) كه با توجه به دو وجه يك حقيقت واحد، از دو روش متفاوت و مخالف جهت هم در حصول معرفت حقيقي مي‌كوشند، به نتايج يكسان، اما نادرستي رهنمون مي‌شوند. «مرگ خدا» و «نيست گرائي» فرآيند مشتركي است كه هم تاريخ پردازان و هم مدرنيستها در آن تلاقي مي‌كنند.

ممكن است تعاطي ديالكتيك در بيان نيچه همراه با افتراء و اتهام باشد تعاطي ديالكتيكي مورد نظر نيچه با «حدوسط» بودن يا «ميانگين» كه از هر چيز يك چيز بي مايه، يك سازش و تسامح مي‌سازد، بيگانه است.

فونكوسيوناليسم علت نيست گرائي است، كه در عصر مدرن در نفي متافيزيك و مرگ خدا متجلي مي‌شود. اما همين انكار متافيزيك و طرد ماوراء و خدا، خود علت پيامدهاي ناگوار ديگري است كه از ديدگاه نيچه در چند مورد فشرده ارائه مي‌شود:

نهيليسم در شناخت: با ذهن جراحي، هستي، جراحي ذهني مي‌شود به «فيزيك و متافيزيك». در عصر تاريخ پردازان جهان فيزيك در قبال جهان متافيزيك تحقير و در زمرة مقولات پست و بيهوده در مي‌آيد. در عصر مدرنيسم نيمي از حقيقت هستي «متافيزيك» نيز نفي مي‌شود. موضوع شناخت با نفي گزاره‌هاي متافيزيكي در ميان اوباش رنگين «حواس» و آن چه «بساويدني» است محدود و محصور مي‌گردد. همين عرصة تنگ و محدود نيز به اجزاء كثير و موارد ريز جراحي مي‌شود و تخصص جايگزين تبهر مي‌شود. موضوع شناخت پس از جراحي و تجزيه، از شدت نا چيزي به «پستي» مي‌گرايد و از نهايت «خردي» به «نيستي» (نامرئي) روي مي‌گذارد.

نهيليسم در تاريخ: بر اساس متد علمي و اصول علم تجربي «غايت» و «هدف معين» در فراسوي تاريخ وجود ندارد. قهرمانگرائيهاي فردي و نجات بخشيهاي جهاني به پايان خود رسيده است. تعميم نتايج به آينده و پيش بيني تاريخ، سالبه به انتفاء موضوع است. در چنين شرايطي انسان غايتي و مقصدي در عالم هستي نمي‌يابد و اين نيز موجبي ديگر براي وجود نيست گرائي است.

نهيليسم در ارزشها: «روي گرداني از ارزشها و از معني و از آرزومندي است كه برترين ارزشها ارزش خود را از دست مي‌دهند. هدفي در كار نيست يا «چرا» را پاسخي نيست».

همگاني‌ترين نشانة اين عصر (زمان مدرن): «آدم در نظر خويش قدر خود را به وضعي باور نكردني از دست داده است. از زماني دراز ديگر قهرمان عالم وجود نيست، مركز آن كه هيچ. پس دست كم كوشش كرد خود بسان بسته و منسوب به پر ارزش‌ترين و مهمترين جانب وجود جلوه دهد و به اثبات رساند ـ چنانكه همة پيروان ما بعد الطبيعه چنين كنند و خواهند كه مقام انسان را با اين تصور محكم نگاه دارند كه ارزشهاي اخلاقي ارزشهاي مهم و اصلي است. آري كسي كه خدا را رها كرد، همان اندازه محكمتر ايمان به اخلاق را نگاه مي‌دارد».

دستاويز قرار دادن ارزشهاي اخلاقي مبتني بر علم (كه انسان به وضع آن نايل گشته است) در واقع خلع سلاح ارزشهاي ديني و بالاتر مي‌باشد. اخلاق علمي بر آن است كه خلأ ناشي از عدم حضور خداي واقعي و الوهي را در حيات اضمهلال معنوي، پر نمايد. «كانت» با حذف متافيزيك و ما بعد الطبيعه از عرصة عقل نظري، خدا را در ميان عقل عملي و اخلاق مبتني بر تكليف جستجو مي‌نمايد. و در عصر مدرن «اومانيسم» با نفي تكليف به وضع اخلاق سود گرائي و فايده باوري مي‌پردازد و خود جانشين خدا مي‌شود.

منبع: کتاب پایان تاریخ

 

+ نوشته شده توسط تروریست در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |