پست مدرنیسم و مرگ فلسفه ها
آیا در عصر جدید، در این هزاره سوم در خصوص مباحث فلسفي طرحي جديد يا نظريه اي جديد در محافل علمی ما و یا در آکادمی های غربی بر پیشخوان تفکر گسترده و یا مطرح است؟ چون به نظر مي رسد فلسفه به پايان رسيده است!
تنها روایت های گوناگون از چشم انداز های متفاوت از مباحث پست مدرنیسم مطرح است که خود راوی مرگ فلسفه ها در این عصر بد گمانی ها و عدم اطمینان است. بخصوص در این چند سال اخیر از سوی اندیشمند شهیر ژان بودریا.
منتها در خصوص پست مدرنيسم هم که اتفاق نظر وجود ندارد و به نوعی باعث پیچیدگی مسائل و مباحث گردیده که در این راستا مخاطبین دچار سردر گمی و سرگشتگی بیش از پیش گردیده است.
هرچند ژان بودريا يکي از عزيز ترين فيلسوفاني است که در عرصه مباحث پست مدرنیسم به ظهور رسيده و عدم او به مثابه یک فقدان عظيم خواهد بود. اما چون سردر گمي جزيي از فلسفه پست مدرنيسم است و یا دقیقا عین سرگشتگی و سردرگمی است داشتن توقعی بیش از این نیز دور از انتظار است. اين واقعيت جهان امروز است. کثرت و پراکنش امور واقعيتي است که هم اکنون در آن واقع هستيم.
من تعبير خودم را دارم. نمي دانم که مخاطبین من تا چه اندازه با من همراه باشند. ولي اگر دوست داشته باشيد مي توانيم در اين خصوص به گفتگو بنشينيم.
شاید در این راستا بهتر باشد که از ميشل فوکو و مفهوم قدرت او آغاز کنیم؟ اما ميشل فوکو حرف تازه اي غير از آنچه که پوپر گفته است ندارد. نفي روايت هاي کلان: اين اولين وجه مشترک آن دو است. منتها کليات آرا ميشل فکو در اين نهفته است که او نيز به نوعي فلسفه تاريخ پردازان را نفي مي کند. من بهتر مي بينم که به جاي اين که به آرائ ديگران اتکا کنيم خودمان گفتگو کنيم. نوع درک و فهم خود از پست مدرنيسم را بيان کنيم. البته ما آنچه را که بيان مي کنيم چيزهايي است که قطعا از زبان اين گونه انديشمندان شنيده ايم.
من ابتدا مي توانم بگویم پست مدرنيسم نوعي کثرت باوري در افکار و عقايد همراه با تضاد و عدم مفهوم رسا و سالم و هدفدار است به عبارتي بهتر نوعي باور به وجه هاي گونا گون در تضادي مطلق. باور به ديگر گونگي، يعني آنگونه که ما حتي در معماري و هنر و ادبيات پست مدرن داريم، انتقاد از عقل گرايی آنگونه که مدرنيته آن را در کمال مي جست. نداشتن الگوي ثابت در تمامي اصول زندگي، حقيقت به تعداد تمامی انسانها، که مفهوم پلورالیسم را تداعی می نماید. منتها این نوع از پلورالیسم که پیش تر زائیده فرد گرایی و برخاسته از حقوق فرد است هم اکنون در ابعاد معرفتی و شناخت شناسی انسان به منصحه ظهور می رسد.
خوب من يک سوال دارم چرا چنين شرايط پراکنش در امور و تفکر و زندگي پديدار گشت؟ علت چيست؟ من گمان مي کنم دلزدگي از عقلگرايي مدرنيسم و اعتقاد به حقيقت ثابت در ديدگاه آنان و شورش بر ضد آن تا رسيدن به نوعي بي حقيقتي.
آيا اين همان نتيجه و ماحصل مدرنيسم نيست که امروزه به غلط به نام پست مدرنيسم ثبت و ضبط مي گردد؟
من فکر مي کنم چنين تعريفي که از پست مدرنيسم داده مي شود يک بهتان و مهري است که بر تارک پست مدرنيسم زده مي شود. پست مدرنيسم در عين حال که همين است اما غير از اين است. پست مدرنيسم در واقع آئينه اي است که واقعيت موجود را روايت مي مکند. و در واقع تداعي آنچيزي است که اتفاق افتاده، و پست مدرنيسم صرفا راوي اين واقعيت وحشتناک است. روايت گر واقعيتي است که مدرنيسم به دنبال آورد.
به نظر من پست مدرنيسم چند مرحله دارد: مرحله اول روايت واقعيت موجود است. پست مدرنيسم اين انديشه را توليد نکرده است بلکه صرفا يک راوي است البته در اين مرحله.
مرحله بعد اين است که بفهميم آيا پست مدرنيسم که اين روايت را بيان مي کند آيا آن را نيز مي پذيرد؟
يا به نفي آن مي پردازد؟ نفي مرحله بعدي اين تفکر است، يعني مرحله دوم.
منتها برخي از جمله ژان بودريا آن را به عنوان يک واقعيت جذاب مي پذيرد و صرفا دوست دارد در اين واقعيت موجود شناور خوبي باشد. اما هرگز سخني از ساحل نجات نمي گويد.
مرحله سوم چيست؟ به قول نيچه: آري و نه.
خوب بعد از اين که واقعيت موجو نفي شد، و شالوده شکني کرديم چه چيزي براي ساختن داريم.
هرچند مدرنيسم ويران گر خوبي بوده است، و تا کنون پست مدرنيسم روايت گر توانايي از اين ويراني بوده است. منتنها چه چيزي براي ساختن دارد؟ به نظر مي رسد جواب اين در آينده است. البته نفي خود آغاز اين راه است.
بگذاريد کمي به عقب برگرديم و علت اين پراکنش و عدم قطعيت را دريابيم:
من تاريخ فلسفه و فلسفه تاريخ را به چهار مرحله مي رسانم:
مرحله اول: تاريخ پردازان. تاريخ پردازان از سقراط آغاز و در مارکس پايان مي پذيرد.
مرحله دوم مدرنيسم: که با اگوست کنت و بيکن شروع و تا کارل پورپر و آيزيابرلين ادامه مي يابد.
و اما اکنون پست مدرنيسم: مرحله سوم از مراحل چهارگانه است. و چهارمین مرحله برگذشتن از هم اکنون است.
مي دانيم که تاريخ پردازان با سقوط کمونيسم سقوط مي کند. و مدرنيسم هم با حضور پست مدرنيسم در حال احتضار است. به عبارتي هم فلسفه و هم علم به پايان رسيده است. و مي دانيم که کل تاريخ فلسفه تا کنون با اين دو نوع انديشه رقم خورده است.
اکنون با فرض مرگ اين دو (منظورم اين دو مرحله تاریخ تفکر است که نوع زندگي را نيز رقم زد، همان عصر تاریخ پردازان و مرحله بعدی عصر مدرنیسم) چه چيز بر جاي مي ماند؟ آيا غير از واماندگي، غير از عدم قطعيت و پراکنش در امور.
تاريخ پردازان را سمبل فلسفه فرض مي گيريم و مدرنيسم را سمبل و پرچم دار علم. اکنون با پايان اين دو دوره چه چيزي بر جاي مي ماند؟
اين يک خلا و فقدان است، و اين همان خلا و فقداني است که پست مدرنيسم در صدد روايت آن است. بنا بر اين پست مدرنيسم نه انديشه اي جديد و نه تفکر جديدي است، بلکه يک راويت گر و توصیف گر توانایی است که مسائل را از عمق به سطح می آورد. هرچند در وسعت یک اقیانوس به عمق یک میلی متر.
اگر بپذيريم که پوزيتويسم که محصول مدرنيسم است. و همين طور عصر رنسانس، اين را نیز به منزله علم مي گيريم و مارکس را به منزله فلسفه مادر که در او نيز به انتها مي رسد. البته واقعيت عيني مرگ آن در سقوط کمونيسم تحقق می یابد.
شاید تا اینجا تصور شود که پست مدرنيسم را نوعي کثرت باوري يافتيم و در حقيقيت به عدم قطعيتش راي داديم؟! اما نه، من نمي پذيرم. من معتقدم که اين راي پست مدرنيسم نيست، اين نظر و عقيده او نیست بلکه روايتي است از وضعيت موجود. پست مدرنيسم در اين جا صرفا دارد روشنگري مي کند.
شاید سئوال شود: به هر حال راوي اين حقيقت موجود پست مدرنيسم است. پس اين واقعيت موجود که دست بر قضا پست مدرنيسم راوي آن است داراي عدم قطعيت است. خوب و اين را نيز مي پذيريد که دنياي امروز افکاري که از پست مدرن ها راوي آن هستند را به نوعي در تمامي عمور پذيرفته؟ منظورم دنياي غرب است.
اما من فکر می کنم حتی دنیای غرب هم آن را نپذيرفته است. واقعيت است اما حقيقت نيست. چطور ممکن است انسان اين سرگشتگي را به عنوان حقيقت بپذيرد؟ اين درماندگي در ماندن است. اما شدن چيز ديگري است. ژان بودريان ممکن است اين واقعيت را به عنوان يک واقعيت جذاب بپذيرد. اما شدن در اين ماندن معنا و حقیقت ندارد. قطعا اين عدم قطعيت به فرجام خواهد رسيد. و البته ما از هم اکنون زنگ ها که به صدا در آمده است را مي شنويم، مي شنويم که انسان در صدد آن است که به ديگر سو راهي بگشايد. و از هم اکنون برگذشتن از اين روايت تلخ را مي بينيم.
البته این واقعیت موجود در هم اکنون خود نافي هر قانوني است زيرا قانون خود پايه گذار نوعي نظم و قطعيت است پس چگونه مي توان تصور نمود فرجام خوشايند آن را؟ پس در اين جامعه آيا نوعي تضاد و نوعي آنارشيسم نخواهيم ديد؟
من مي خواهم بگويم شما چرا اين واقعیت موجود در هم اکنون را به عنوان يک فرجام مي پذيريد و حتی آن را به آینده تعمیم می دهید؟ اين در واقع مصائب و معضلات دو نوع تفکر است که انسان امروزي را به بار نشانده است: اولی تفکر تاريخ پردازان و دومی تفکر مدرنيسم. که به عبارتي هر دو به انتها رسيده اند و ما اکنون در يک خلا و سردرگمي به سر مي بريم. که راوي آن نيز پست مدرنيسم است.
اما همين پست مدرنيسم در صدد برگذشتن از آن است. اکنون که اين روشنگري به عمل آمد، وقت آن است که از اين راهي به ديگر سو گشود. خانه هاي زيادي که براي ساختن آماده است.
بله اما به قول نيچه اينک بناي عالم حقيقي را از ميان برداشتيم حال کدامين جهان بر جاي مانده؟ جهان پيدا، و آن چيست؟ ما آن را نيز نابود کرديم.
اگر به عبارت کلي بگوييم که عصر تاريخ پردازان، عصر انتزاعيات و توهمات صرف و مستقل از تجربه بوده است. بايد اعتراف کرد که عصر مدرنيسم هم عصر عينيات و تجربيات بدون داشتن آرمان و ايده و مداين فاظله بوده است. اکنون که هر دو به پايان رسيده است و ما اکنون در عصر عدم قطعيت به سر مي بريم
چه راهي در پيشرو داريم؟ اين ديگر سو که پست مدرن ها در صدد رسيدن به آن هستند در نظر ما کجاست؟ من از يک ايده شيعي مي خواهم الهام بگيرم:
هردو نوع تفکر تاریخ پردازان و مدرنیسم امتهان خود را داد و مغلوب حقيقت حيات و هستي گرديد. از آغاز تا کنون اين دو تفکر با اين دو نوع انديشه بر جهان حکمراني نموده است: آياجامعه فرد را مي سازد يا اين فرد است که جامعه را مي سازد؟ آيا تاريخ را قهرمانان را مي سازند يا اين قهرمانان زاييده تاريخ هستند؟ و دوئاليسم هاي ديگر: متافيزيک و فيزيک، اين دنيا و آن دنيا، عقل يا عشق، عين يا ذهن و ...
هميشه تاريخ يکي از اين دو بر اريکه تاريخ سوار بوده اند. يکي جبري که اشاعره را به وجود آورد، يکي مفوضه که معتزله را به وجود آورد. و همه اين ها جز قيل و قال نبوده است. اکنون چه بايد کرد؟ من پيشنهاد مي کنم کمي در اين خصوص درنگ کنيم.
چرا کمونيسم سقوط کرد؟ به خاطر وفاداري يکجانبه اش به ماديگرايي و ماترياليسم. چرا مدرنيسم سر از اين بحران در آورد؟ به خاطر وفاداري يکجانبه اش به فرد گرايي. کمونيسم فرد را قرباني جامعه کرد و مدرنيسم جامعه را فداي فرد کرد و نتيجه همين واقعيت تلخي است که پست مدرنيسم در بيان آن است. دنيا به اين نتيجه رسيده است و پست مدرنيسم در شرف رسيدن به آن است. که فونکوسيوناليسم افراطی و اين دوئاليسم اين بحران را پديد آورده است. طبيعت چيزي است که نمي توان مثل هندوانه از وسط دو نيمش کرد و نام يکي از آن را جبر گذاشت و نام نيم ديگرش را اختيار. يا نام نيمي از آن را فيزيک و نام نيمي ديگرش را متافيزيک. یا دلمشغولی عده ای به بخشی از آن را تاریخ پردازان و یا کاردستی برخی از اندیشمندان را مدرنیسم. نه این و نه آن هیچ یک درست نیست. پس اين راه سوم در نظر ما همان ایده شیعی امر بين الامرين است. راه سوم پارادايم هزاره سوم اين آخرين مقاله من بود که پیشتر به تفصیل ارائه گردید.