متافیزیک مجازی دردهکده جهانی (۲)
در اين خصوص صورت ديگر مسئله به حقيقت نزديكتر است در بررسي ريشهاي رونسانس پيش از طرد «ماوراء» و حذف «متافيزيك» بازگشت رونسانس به عصر يونان باستان، الههها و قهرمانان المپ و به طور كلي رجعت آن به هنر كلاسيك يونان باستان و سرايشهاي اسطوره ای هومر است. نفي متافيزيك رفته رفته در بطن سرخوردگي از هنر «عذاب» قرون وسطي و گرايش به «هنر نشاط» يونان باستان فراهم ميآيد. پيامدي منطقي كه دقيقاً در سير قهقهرايي رونسانس به يونان باستان قابل دسترسي است.
رونسانس متافيزيك قرن پانزده را طرد ساخت و دقيقاً به ارتجاع دست يازيد و الههها و اسطورههاي عصر كلاسيك يونان باستان را جايگزين آن ساخت. به عبارت ديگر رونسانس در بدو پيدايش خود نه لائيك و سكولار است و نه فارغ از متافيزيك، بلكه همان تفكر ابتدايي مبتني بر افسانههاي يونان را به معني دقيق كلمه «ارتجاع» پذيرفت. در واقع مسيحيت را نه صرفاًَ به دليل نارساييهاي علمي و فلسفي كه در آن بود كنار گذاشت، بلكه عامل تعيين كنندهتر در محكوميت مسيحيت در مرحله نخست «سامي» بودن آن و پس از آن ارائه شناسنامهاي تيره و تار از «زمين» بود.
بنابراين ترميم جاي خالي «معنويت» به وسيله « هنر» و پر نمودن خلأ ناشي از عدم حضور «نبوت» به وسيله «اوليا» و «الههها»؛ نه يك يافته علمي يا تجربي است، بلكه كاملاً يك تقليد ارتجاعي از عصر افسانههاي يوناني است. عصري كه همه نيازهاي معنوي انسان را تنها در نسخه «هنر» پاسخ ميداد. عصري كه خود دقيقاً به سراب سرچشمههاي رنگين «هنر» و ناتواني آن در اغناي نيازهاي غيرمادي پي برده بود وخسته و ناتوان از نمايشنامهها و تئاترها، مسيحيت را تشنه و آزمندانه در آغوش كشيده بود. لذا اين پديده بيشتر يك تقليد ارتجاعي از يونان و الهههاي يوناني است، تا اينكه محصول و فرايند يك روند علمي و فلسفي باشد.
با اين حال «هنر عظيم» تراژديك و پر نشاط يونان رفته رفته در يوغ دانش تجربي و تكنولوژي حاصل از آن به «ابتذال» گراييد. چنانچه آقای «مددپور» به نيكي دريافتهاند كه: «گرايش و نياز ذاتي انسان به معنويت به صورت بهرهگيري از هيجان و شور و مستي ناشي از عناصر و موارد غيرمتعارف مخدر و هنر و ورزشهاي هيجانزا همگي به نوع معنويت تصنعي انسان غربي باز ميگردد. اما از آنجا كه اين نوع لذتگرايي مبتنيبر خوشگذراني فاقد اصالت و خرد، دردهاي جانكاه دو چندان و افسردگي روحي عميقي را ايجاد ميكند، عرفانهاي اباحي شرقي تمدنهاي سنتي اين بار در خم رنگرزي بنيادهاي فرهنگي و شبه فرهنگي غرب رنگ مدرن به خود ميگيرد و به كار تقويت نفسانيت در حال تلاشي و فرسايش تجدد زدگان و مدرنيستها ميآيد. اين عرفانها و شبهعرفانها و آيينهاي اساطيري و جادويي مشرق زميني و مغرب زميني و قرون وسطايي از وراي موج تمدن صنعتي ميگذرد و چون وضع اباحي نسبت به تمدن مدرن دارد، اساساً و اصلاً با اين تمدن درگير نميشود، به همين دليل نيز با مخالفت روبرو نميشود». لذا «چالش پارسايي مشرق در برابر ناپارسايي مغرب، چالش معنويت اصيل مشرق در برابر عرفان غربي شده و هيجانهاي ممسوخ هنري و ورزشي مدرن و شور و حال مصنوعي ناشي از مصرف مواد توهمزاي صنعتي شده تمدن غرب، چالش شريعت شرقي و اسلامي در برابر اباحيت غربي نزاع جدي آينده خواهد بود».
روند زندگاني مكانيكي، ماشيني و آنگاه ديجيتالي، انسان امروزي را به بار آورده است. انساني كه حتي تمام نيازمنديهايش براساس آن و الگوهاي ارائه شده از آن تأمين ميشود: در كليشهاي بنام «جهانيسازي» و دهكده جهاني، كه پيش از اينكه پروژه باشد، يك پروسه تمام عيار است. بجاي اينكه يك ديالوگ باشد، يك مونولوگ به تمام معناست. اكنون انسان موجود با معصوميت از دست رفته و با طبيعت ويران شده با ارزشهاي ساختگي و مجازي جايگزين پر و اغنا ميشود.
انسان امروزي تصور ميكند كه پرسش مذهبي ميكند و هنگامي كه پاسخ ميشنود، تصور ميكند كه پاسخ مذهبي شنيده است. اگرچه در بنمايه وجودش چنين حسي نهفته باشد، احساسي كه به سختي ميخواهد از انبوه تلمبار شده ارزشهاي مجازي در وجودش سوسو زند، و رخته گريزي به سوي تعالي معنوي و طبيعي بگشايد. اين توصيف انسان مدرن در جهان غرب است، ليكن توصيف انسان در جوامع شرقي خصوصاً در ميان جوامع اسلامي چگونه است؟
پرسش يك انسان در جوامع اسلامي و پاسخ انديشمندان و علماي اسلامي به اين پرسش انسان چيست: علماي جوامع اسلامي با گرايش به «عرفان» و از رهگذر عرفان به «هنر» ميرسند و در قالب مولانا و عطار و محيالدين و صدرا به ارائه طريق و روش ميپردازد. و از ديگر سو اساتيد دانشگاهي چنين جوامعي از رهگذر «هنر» به عرفان سير ميكنند و از شعر و موسيقي و نقاشي و ... به عرفان ميرسند. «علما» يك «مذهب عرفاني هنري» ارائه ميكنند. و اساتيد دانشگاهي يك «مذهب هنري عرفاني» دست و پا ميكنند. یعنی از قلمروهای دیگری غیر از مذهب بنام مذهب پاسخ داده می شود.
براستي گرايش به عرفانهاي كذائي و گذر به وادي هنر چرا؟ براي انسان غربي قابل توجيه است كه براي رفع عطش خود از هنر و تكنولوژي ديجيتالي، متافيزيكي برپا سازد و خود را ارضاء و اغنا نمايد، اما در جوامع اسلامي خصوصاً در مهد تشیع چرا انسان را به دنياي مجازي و سراب عرفانهاي كذائي و هنرهاي ساختگي رهنمون ساخت؟
تصور ميكنم در خصوص نوع «متافيزيك» در عصر مدرنيسم و پرسش انسان از معني حيات در كتاب پايان تاريخ تا حد انتظار سخن گفتهام. در آنجا از «بنبست» تاريخي و از «پايان تاريخ» هم به لحاظ نظري و معرفتي و هم از جهات عيني و واقعي سخن گفتهام. از نوع متافيزيك حاضر، كه ساختگي و مجازي است و از علت بروز و ظهور چنين متافيزيك ساختگي و مجازي نيز سخن رفته است.
در آنجا توضيح دادهام كه پس از اينكه «خداي الوهي» به واسطه غلبه متافيزيك افلاطوني (فلسفي- عرفاني) و پس از آن به واسطه ظهور و حضور «اومانيسم» عرصه براي «خداي الوهي» و واقعي تنگ شده و رفته رفته از ميان برميخيزد. در چنين شرايطي و پس از روي نهادن پيشرفت صنعتي به مكانيكي و از آن به تكنولوژي ديجيتالي، سرعت تكنولوژيك رسانههاي يكسويه و جهتدار، كه منجر به حذف زمان (آينده) و تحليل رفتن مكانها (مرزها) ميشود (فاصله زماني و مكاني) دهكده جهاني در مكان و زمان «حال» برپا شود. و به عبارت دقيقتر ديوارهاي پروسه دهكده جهاني (جهانيسازي) برپا ميشود. و اين در حالي است كه خداي اولوهي و واقعي پشت ديوارهاي دهكده جهاني نهاده ميشود. اكنون انسان در اين دايره دوار (دهكده جهاني) كه براي خود تنيده است ميخواهد فارغ از هر خدا، خدايي كند. زمان و مكان واقعي كه در مدار «اكنون» (صفر) قرار گرفته است، رفته رفته زمان و مكان مجازي از نو در «هماكنون» ساخته و جايگزين ميشود، و متافيزيكي نيز فراخور همين جهان بسته و عاري از خدا و به شكل مجازي پديد ميآيد. و اين روند مجازي چندان در حيات انسان رخنه ميكند، كه حقيقت و واقعيت از مجاز و توهم قابل تمایز نیست. حقيقت موجود آن چيزي است که «صفحه مجازي مانيتور» در برابر صفحه ديدگان او قرار می دهد.
گفتم پس از تكميل و بسته شدن ديوارهاي دهكده جهاني، انسان تنها و بيخدا ميشود.و در بنبست جهاني و در يك دايره دوار و چرخه تكراري و بيهودگي گرفتار ميآيد. انسانها به آدموارههايي تبديل ميگردند كه تمام تمايلات آنها در همين چرخه كاذب تأمين و تكميل ميشود. اين مسئله را ميتوان به طور زنده و واقعي در صفحه مجازي مانيتوري كه در برابر صفحه ديدگان او قرار ميگيرد، به وضوح بيان و برملا ساخت. نمونهاي كامل و عيني كه عصاره دستساخت انسان بيخداست: تلويزيون، ماهوارهها و كامپيوترها و ابررايانهها با آن حجم عظيم جهاني اينترنت، كه دنياي واقعي انسان كنوني است. واقعيتي كه واقعيت جهان خارج، در برابر وفور و حضور عظيم و همگاني آن، مجازي مينمايد، تا حدي كه گويا واقعيت اساساً وجود خارجي ندارد.
حجم عظيم اطلاعات و دادهها، كارتهاي اعتباري و تجاري، امكان ارتباط گفتماني و تصويري از طريق وبلاگ، چت، ايميل، مبايل، اس ام اس و ... و ارضاء و اغنا هرگونه اميال و هوسهاي او از طريق ورود او به فيلمها، بازيها، كلوپها و تقريحات و ... دیگرخلائی برای حضور در عرصه طبیعت بکر و باطراوت باقی نمی گذارد.
اما همين دنياي واقعي(يعني جهان خارج از اين صفحه مجازي نيز كه در برابر صفحه ديدگان او قرار گرفته) هرچند از چنين صفحه شیشه ایی جذاب و جادویی، واقعيتر و به نظر فرهمندتر و طبيعيتر مينمايد، ليكن چنين دنيايي نيز هم به لحاظ اينكه خدا را پشت ديوارهاي بلورين دهكده جهاني (شكلي جديد با طرحي جديد از ديوارهاي لنين و استالين) نهاده است و هم به خاطر دست ساخت تكنولوژيك خود (صفحه مجازي) طراوت طبيعي و متعالي ندارد. تمامي حركتها به واسطه بسته شدن درها و رخنه گريزها به سوي متافيزيك، در يك مدار دوار و چرخه تكراري بيهوده و عبث جريان مييابد و هرگز رخنهگريزي به سوي صعود و تكامل و تعالي نمييابد. تمامي امور در اين جريان مدور، از صورتي به صورت ديگر در ميآيند و در اين روند بسته، از تصادم و تصادف با يكديگر، حتي از خردي به كلان نيز ميرسند. اينجا قلمرو ايستگاه تجربي است، كه امورات منقطع در مقاطع مكاني منقطع و در فواصل زماني منفصل به هم ميرسند.
دنياي بشر كنوني پراز نفرت و اضمهلال معنوي است. شايد واژه «نفرت» در اينجا وجهي از حقيقت و واقعيت نداشته باشد. چرا كه او حتي نميتواند «نفرت» بورزد. در او حتي انگيزه نفرت ورزيدن نيز به تحليل رفته است. او در يك بيهودگي سرسامآور زندگي ميكند. و شايد زندگي نه، كه تنها سر ميكند و به سر ميبرد.
+ نوشته شده توسط تروریست در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
0:44 قبل از ظهر |