راه سوم«پارادایم هزاره سوم»
راه سوم ثمره عالی شجره «امربینالامرین» است که «پارادیم هزاره سوم» را بنیان خواهد نهاد. پست مدرنیسم در آغاز راه سوم است. نه راه تاریخپردازان و نه راه مدرنیسم، بلکه راه سوم.
آنچه پس از نفی آنچه بوده است و تا کنون برگرده اندیشه تازیانههای فیلسوف مآبانه کشیده و بر آن حکم رانده است برجای میماند، همان «راه سوم» است. توقع اینکه از راه سوم یک کلیشه در گیومه ارائه دهیم. توقع ناممکنی است. راه سوم یک تابلوی فاخرانه نیست تا در قاب و ویترین کرد و آن را در دید انظار قرار داد. راه سوم یک عکس، پازل و حتی تصاویر متعددی نیست تا تداعی یک حرکت منتاژی را ارائه نماید. راه سوم یک حیات و هستی تمامعیار است. یک جریان بیوقفه و سرزنده و بانشاط است. چنان فراگیر و آنچنان بدیهیالحصول و سهلالوصول است که از شدت ظهور گویا در خفا است.
راه سوم یک «انتزاع» از میان «هم این» و «هم آن» نیست. اتفاقا آنچه انتزاع صرف است، «یا این» و «یا آن» است. یا «عین»است یا «ذهن» است، یا «فرد» است یا «جامعه» است، یا «تاریخ» است یا «قهرمان» است، یا «عقل» است یا «دل» است، یا «فیزیک» است یا «متافیزیک» است، یا «جبر» است یا «اختیار» است، یا ...
براستی واقعیت حیات عینی مبتنیبر چیست؟ آیا صرفا مبتنیبر یکی از دوئالیسمهاست؟ آیا سلاخی حیات، به این و آن و آنگاه «انتزاع» یکی از آن به عنوان اصالت و واقعیت تحت عنوان، اصالت فرد و اصالت جامعه یا اصالتالوجود و اصالتالماهیه، یک انتزاع توهمآمیز نیست، پس چیست؟
آیا براستی در ضرورت عینی حیات چیزی بنام «جبر» و «اختیار» با این تقسیم بندی هوشمندانه و فضولانه با تیغه تیز جراحی وجود دارد، یا این صرفا انتزاع ما از حیات یکپارچه و ترکیبی عالی و مقتدرانه از حیات است؟ آن هم انتزاع نادرست.
براستی واقعیت عینی حیات نه جبر است و نه اختیار، بلکه امری است بین این دو امر که مساوی است با «حیات» با «زندگانی»، با «هستی» بکر و باطراوت.
«راه سوم» این است و نه چیز دیگر. در واقع جانمایه «پارادیم هزاره سوم»، اندیشه در حیات است نه حیات در اندیشه، اندیشه در زندگانی است نه زندگانی در اندیشه.
من در اینجا احساس میکنم میبایست بار دیگر به خانومان و به آن اصل نژادگی خود بازگردیم. به آن اصل زیبای باستانی – آیین زردشت بزرگ. او که حیات را «خیر محض» تفسیر نمیکند و «شرور» را نیز امری عدمی برنمی شمارد. واقعیت حیات را در جنگ اهریمن و اهورمزدا، در ستیز میان ظلمت و نور و در درگیری بین فطرت و غریزه تصویر میکند. تصویری شجاعانه و متهورانه از واقعیت حیات وهستی. چیزی که بدرستی نیچه خوب دریافته بود: زردشت «آن بیهمتای ایرانی است که چرخ موجود در طرز کار همه چیز را در مبارزه بین خیر و شر دید... او راستگوتر ازهر اندیشمند دیگری است. تعالیم او، و تنها او راستگویی را به مثابه فضیلت برین در نظر دارد- به کلام دیگر قطب مخالف بزدلی «ایدهآلیسم» است که با دیدن واقعیت پا به فرار میگذارد. زردشت از مجموع اندیشمندان دلیرتر بود. گفتن حقیقت و پرتاب خوب ترکمان! این است فضیلت پارسی».
راه سوم به عنوان «پارادايم هزاره سوم» ضمن نفي و سلب هر يک از دو پاسخ و نظريه قطبي و کليشهاي دو گروه مذکور قائل به «امرٌ بين الامرين» و تعاطي ديالکتيک ميان آن دوست. يعني نه به تنهايي تاريخ قهرمانان را پديد ميآورد و نه صرفاً اين قهرمانان هستند که تاريخ را ميسازند. به عبارت ديگر هم تاريخ مولود مورخ است و مورخ با تفسير و تأويل امور واقع، تاريخ را تقرير ميکند و هم اين که مورخ پيش از اين که شروع به نگارش و تقرير تاريخ کند، خود محصول تاريخ است و به عصر خود تعلق دارد. در حقيقت «نَه اين» و «نَه آن» هيچ يک راه راست نميسپارند. اما در واقعيت «هم اين» و «هم آن» هر دو حضوري مستمر در حوزه تفکر داشتهاند و روند انديشه را جهت بخشيدهاند.
بخشي به حقيقت از حقيقت به دور است و بخشي از آن عين واقعيت است. يعني از سويي تاريخ (درست يا غلط) در واقعيت مولود مورخ است، هر چند از حقيقت به دور است. اما اين حقيقت نيز قابل کتمان نيست که خود مورخ نيز مولود عصر خود و محصول ضرورت زمان و تاريخ خويش است. در اين ميان «امرٌ بين الامرين» نه يک حقيقت ذهني و دور از دسترس است. و نه واقعيتي است که به «دوئاليسم» جراحي شده باشد. بلکه امري است بين «نَه اين» و «نَه آن» که بدون جراحي به «هم اين» و «هم آن» خود جلوه کامل و کوچکي است از طبيعت و حيات زنده و جانمند.
به هر صورت «راه سوم» ضرورت حيات عيني و طبيعت بکر و با طراوت را در پيشخوان تفکر و انديشه سلاخي و آن گاه به دوئاليسم «اين» و «آن»، به «عين» و «ذهن» و... جراحي نمينمايد، تا در تبيين مراتب هستي و تنظيم درجات شناخت سر از باژگوني از وضع وقايع ساختگي و حقايق دروغين درآورد و دچار افراط و تفريط «ساختار گرايان» با «سمبوليست»ها در مباحث ادبي و هرمنوتيک گردد. و يا آلوده به يکي از دو جانب «فرد» و «جامعه» در مباحث جامعه شناختي شود. و يا در فلسفه تاريخ دچار افراط و تفريط نقش «قهرمان» و «تاريخ» گردد.
براي ترسيم متدولوژي «راه سوم» کافي است تا نگاهي ديگر به دوئاليسمهاي مطرح در مباحث فلسفي، علمي، کلامي، جامعه شناختي، سياسي، اقتصادي، تاريخي، ادبي، هنري و هرمنوتيک داشت، هيچ يک از اينها از جراحي حيات طبيعي در پيشخوان تفکر و انديشه برکنار نبودهاند: آيا بنابر نظر ساختار گرايان هنگامي که «متن» آغاز ميشود، «مؤلف» پايان ميپزيرد؟ يا بنابر آراء سمبوليستها با ظهور «مؤلف»، «متن» متولد ميشود؟ آيا اين «فرد» است که جامعه را ميسازد و يا اين «جامعه» است که فرد را پديد ميآورد؟ آيا «قهرمانان» تاريخ را ميسازند، يا اين «تاريخ» است که قهرمانان را بارور مينمايد؟، آيا انقلابها ميآيند، يا انقلابها ساخته ميشوند؟ آيا «جبر» است يا «اختيار» و... .
«راه سوم» به هيچ يک از دو جبهه متخاصم پاسخي مثبت نميدهد. «راه سوم» وقتي براي حل کردن اين گونه مسائل دو راه وجود داشته باشد به «امرٌ بين الامرين» متوسل ميشود.


