
تنهايي نيچه در پس آن الفاظ ساده و غريب نهفته است. اوج تنهايي او در اين عبارت قابل لمس است :
«من ميتوانم نغمهاي بخوانم و ميخواهم آن را بخوانم. گرچه در خانة خالي تنها هستم بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم.»۱
پيش رس به دنيا آمدگان به واسطة آنكه «هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است» ناگزير در دنياي امروز تنهايند. انديشههايشان بسان آذرخشي بر آسمان بيبار و بيآرمان امروز ميدرخشد و تا آيندههاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده ميشود تا شايد آيندگان را روشني بخشند. گاهي نيز برق انديشههايشان پيش از اصابت كمانه ميشود و در سرزميني كه بدان تعلق مادرزاد ندارند، زمينگيرشان ميسازد.
نيچه با تمام آگاهي و درك خود از كج فهمي و عدم آگاهي ديگران (اينكه او را نميفهمند و هنوز زمانهاش فرا نرسيده است) در جستجوي كسي بود كه او را درك كند، كه او را بفهمد. او در پي چيزي، كسي و انديشهاي بود كه او را باز نمايد و در آينة آن خود را ارزيابي كند. كه در نهايت هرگز چنين كسي را نيافت :
«تاكنون هيچ كس به دنبال ستيز با من نبوده است، سكوت اختيار ميشود، با احتياطي غم افزا در آلمان با من رفتار ميشود.» ۲
و نه تنها در آلمان، اين سرزمين مادري او به ستيز با او برنخاستهاند. بلكه :«هيچ كس در آلمان دفاع از نام مرا در مقابل سكوت احمقانهاي كه در زير آن مدفون شده مساله وجداني خويش نساخته است... در مورد من نيز آلمانيها بار ديگر به هر ترفندي متوسل خواهند شد تا از سرنوشتي عظيم، يك موش بيرون كشند. تاكنون با من كنار آمدهاند، ترديد دارم در آينده بهتر از اين كنند.» ۳
با اين حال نيچه نه تنها شخصاً در مقام يك آلماني در ميان آنها تنهاست و فهميده نميشود بلكه آثار و نوشتههايش نيز مطلقاً در ميان «انسان امروزي» فهميده نميشوند:
«آثاري كه گوتهاي، شكسپيري هرگز حتي براي لحظهاي نميدانسته چگونه در اين احساسات شديد و تنهايي عظيم نفس بكشد... شاعران وداها كاهناني هستند كه حتي ارزش باز كردن بند كفشهاي يك زرتشت را ندارند.» ۴
نيچه در همن عصر امتيازهاي خود را در مقام يك نويسنده ميشناسد و ميگويد: «در موارد منفرد به من القاء شده تا چه حد خو گرفتن به نوشتههاي من سليقه را «نابود» ميكند... اما فردي كه از راه تعالي خواست و اراده با من خويشي دارد با مطالعه آثار من، وجد واقعي فراگيري را تجربه ميكند: زيرا من از اوجهايي ميآيم كه هيچ پرندهاي هرگز به آن پرواز نكرده است و مغاكهايي را ميشناسم كه هيچ پايي بدان راه نيافته است» ۵
و از همين روست كه سالها بايد بگذرد تا نوشتههاي نيچه خواندني شوند. نيچه با طنزي تلخ و نيشدار به اين مساله ميپردازد كه:
«براي اينكه خواندن را به مرتبة هنر برسانيم بايد نخست استعدادي را كه امروز بيش از همة استعدادهاي ديگر فراموش كردهايم دوباره به دست آوريم ـ و از همين رو هنوز سالها بايد بگذرد تا نوشتههاي من خواندني شوند ـ استعدادي را كه تقريباً مستلزم داشتن طبيعت گاو است و به هر حال مطلقاً در «انسان امروزي» نيست: غرضم استعداد نشخوار كردن است.» ۶ «براي نمونه زرتشت من در حال حاضر هنوز در جست و جوي آنهاست ـ افسوس! هنوز بايد مدت درازي به جست و جويشي ادامه دهد! فرد بايد شايستگي سنجش او را داشته باشد... و تا آن زمان كسي پيدا نخواهد شد تا هنري را كه در اين جا به هرز رفته، درك كند.» ۷
با اين حال نيچه به معناي متعارف تنها نبوده است، دوستاني داشته است ليكن او هرگز همدمي كه او را عميقاً درك كند، كه او را بفهمد نيافت و از همين رو از پسِ هر آشنائي كوتاه كه در مرحلة آغازين به نظر بسيار مطلوب مينمود، جدايي نامطلوبي در پي داشت. «تنهايي هفت پوست دارد، هيچ چيز نميتواند از ميان آنها بگذرد. انسان مردم را ميبيند، به دوستانش خوش آمد ميگويد: دلتنگي جديد، هيچ نگاهي خوش آمد گويانه نيست.» ۸
«مثل يك قاعده كلي ميتوان گفت كه شخص قابل معاشرت، از لحاظ معنوي زبون و به طور كلي عامي و جاهل است... و قسمتي از قابل معاشرت نبودن او (نيچه) نتيجة همين امر است. فكر او متوجه امور اساسي و كلي و ابدي است ولي فكر ديگران متوجه امور ناپايدار و جزئي و بيواسطه است، ذهن او و ديگران به يك پايه نيست و هرگز با هم سازگار نميگردند.» بنابراين نيچه پيش از اينكه از تنهايي رنج برد از «تنها» رنج ميبرد «رنج برن از تنهايي نيز به همين سان ناگوار است ـ من همواره از «تنها» رنج بردهام...».
«ريچارد واگنر» موسيقيدان مشهور آلماني از جمله دوستان صميمي نيچه محسوب ميشد كه هر چند «بر فراز آسمان آندو ابري گذر نكرد» اما واگنر در مقام «مشاور كليسائي» رنگهاي متفاوتي از خود نشان داد. به مسيحيت ارزش اخلاقي و زيبايي داد و نقايص فلسفي آن را در نظر نياورد. واگنر به مقام خنياگري كه فلوت «ديونسيوس» را مينواخت و بسان آشيل افسانهها و رموز را از نو زنده ميكرد، يعني به موسيقي و درام، دوباره ذوق و حال ديونسيوسي ميبخشيد، پشت كرد و به خاطر نازك طبعي كه در هر پنج حسِ هنر كه در هنر واگنر نهفته است، نيچه از او كناره گرفت.
رسالت نيچه او را به تنهايي و انزوا كشيد، در حالي كه او نيز انساني بود كه مشتاق رابطة گرم و همدلانه با روشنفكران همسان خود بود. اين تنش پايدار ماية فشار روحي بزرگ و رنجوري او ميگشت ـ تنشي كه خود نيچه آن را به نيكي تشيخص ميداد. با اين حال نيچه با احترام از كنار واگنر، بوركهارت و اوربك ميگذرد و نسبت به آن ديگر از دوستانش ميگويد:
«در ميان آشنايانم چندين جانور آزمايشي دارم كه واكنشهاي متفاوت، به شكل آموزندهاي متفاوت، نسبت به نوشتههايم را بر من آشكار ميسازند. كساني كه نميخواهند كاري با دورن مايه آنها داشته باشند. به اصطلاح دوستانم... اشخاصي كه مطلقاً و تا مغز استخوان دروغگو هستند. هيچ نميدانند كه با اين كتابها چگونه برخورد كنند ـ در نتيجه آنها را به همان سان مادون خود ميبينند...» ۱۰ «اين گونه كتابها همچون آئينهاند، اگر خري به آئينه نگاه كرد نبايد انتظار داشت كه صورت فرشته در آن ظاهر شود» و «اگر كتابي به كلهاي خورد و از يكي صدايي برخواست كه دليل تو خالي بون آن شد، نبايد گفت كه هميشه اين صدا از كتاب برخواسته است.» ۱۱ گوسفندهاي شاخدار در ميان آشنايانم، صرف آلمانيها اگر بشود گفت، به من ميفهمانند كه همواره با من هم عقيده نيستند. هر چند گاهي هستند... اين گفته را حتي در مورد زرتشت هم شنيدهام... هر گونه «زن گرايي» Feminsm در فرد،، يا در مرد، به همين ترتيب دروازهها را به روي من ميبندد: هرگز نميتوان وارد اين هزار توي پر جرأت دانش شد... هرگاه خوانندهاي تام و تمام را نزد خود مجسم ميكنم، همواره تصوير هيولائيي از شهامت و كنجكاوي، و نيز موجودي انعطاف پذير، زيرك، محتاط، ماجراجو و كاشف مادرزادي در ذهنم زنده ميشود. سرانجام: نميدانم چگونه ميتوان به فردي كه تنها با او در نهايت سخن ميگويم چيزي بهتر از آنچه زرتشت گفته است، بگويم.» ۱۲
نيچه به دختر جوان روسي بنام «لوفون سالومه» علاقمند بود. اگر «سالومه» پاسخ مثبتي به عشق نيچه ميداد، شايد زندگاني نيچه به گونهاي ديگر رقم ميخورد و از تندي بيانش ميكاست و اساساً ديگر «ابر مردي» به منصة ظهور نميرسيد، نيچه از سوي دختر محبوبش نيز فهميده نميشود. او ميگويد: در مغز نيچه افكار تند و انديشههاي غريب و نامأنوسي ميلولند كه براي راه عادي زندگي كردن خطرناك است. پس از اين نيچه در تنهايي مفرطي مچاله ميشود و طي نامهاي مينويسد «خيالبافيهاي من به حال شما چه فرقي ميكند؟ حتي حقيقت گوييهاي من براي شما اهميتي نداشته است. دلم ميخواهد به اين فكر كنيد كه من ديوانهاي دچار سردرد هستم كه از زور تنهايي به جنون مبتلا شدهام.» ۱۳
نيچه اين مشكل «تنهايي» را نيز در مورد محيط و مكان زندگي داشته است. گاهي مكان و محيط اقليمي نيز او را درك نميكند. او همچون پرندهاي زمين را به پر پرواز خود دارد و از مكاني به مكاني ديگر است تا در محيط و مكاني كه در آن بتواند در مماشات انديشهاش زندگي كند و يا در زندگاني انديشه ورزد، (معمولاً به جايي كه مطلوبش بوده و يا فكر ميكرد در آنجا به انديشهاش وسعتي خواهد داد) نقل مكان كرده است. اما به ندرت چينين اتفاقي ميافتاد كه او را خرسند سازد. خاك نيز گاهي او را درك نميكند و نميفهمد.
«در جنوآ ـ يكي دو هفته بيمارم... اين محل نامناسبترين جا در جهان براي شاعر زرتشت كه به اختيار انتخاب نكرده بودم، مرا تا سر حد مرگ آزرده ميساخت، سعي كردم بگريزم...» ۱۴
اينكه هر نقطهاي از محيط در آدمي حس ديگرگون بر ميانگيزد به واقع قابل لمس است. چرا كه هر نقطه اي از خاك را خاستگاهي است كه خواستِ آدمي اگر منطبق با آن باشد انسان به موازات و در مماشات آن به انديشه و تفكراتش نيز وسعت ميدهد. اين تباني فكري و محيطي دقيقاً باعث پيوستگي و رشد و بالندگي انديشه ميشود. عدم تباني انديشه با مكان باعث پراكندگي افكار ميشود و مشكل فائق آمدن به چنين مشكلي، كل حوصلة ذهني را پر ميكند. رابطة انسان با مكان بيشتر از طريق حضوري برقرار ميشود و با محيط زندگاني از طريق پذيرش و يا تحمل آنچه كه گريز ناپذير است. اما گاهي اين تحمل غير قابل تحمل ميشود و رابطة حضوري نيز مكان موجود را در نمييابد و يك دلتنگي جديد از نوع بيزاري را در انسان به وجود ميآورد كه چارهاي جز گريز و يا تغيير آنچه هست نمييابد. بنابراين «هيچ كس آزاد نيست كه در همه جا بزييد و كسي كه وظايف بزرگي بر عهده دارد و تمامي نيرويش را به مبارزه ميطلبد، از اين لحاظ حق انتخاب محدودتري دارد... هر اشتباهي در مورد مكان و آب و هوا، نه تنها ميتواند فرد را از وظيفهاش دور سازد، بلكه ميتواند او را كاملاً از انجام وظيفهاش باز دارد.» ۱۵
نيچه صريحاً اعلام ميكند كه اساساً من آلماني نيستم بلكه به آلمان تحميل شدهام «آب و هواي آلمان به تنهايي كافي است كه رودههاي قوي و حتي قهرماني را مأيوس سازد. كافي است تا نابغه را به چيزي متوسط، چيزي «آلماني» تبديل كند.» نيچه سياههاي از اماكني را كه در آن مردان بزرگي بودهاند را ارائه ميكند. «از جاهائي كه هوش پالايش و شرارت، جزئي از خوشبختي است. جاهايي را كه نوابغ الزاماً خانة خويش ساختهاند. تمامي اين اماكن از هواي خشك و عالي برخوردارند:
پاريس، پروانس، اورشليم، آتن ـ اين نامها چيزي را ثابت ميكند: نابغه توسط هواي خشك و آسمان صاف شرطي ميشود ـ به بيان ديگر توسط سوخت و ساز سريع، امكان رساندن مكرر كميتهاي بالا و حتي عظيم انرژي به خويش.» ۱۶
منبع: کتاب طلوع ابرانسان. نوشته مسعود رضوی
---------------------------------------------
۱ . چنين گفت زرتشت، تأليف نيچه، انتشارات آگاه، ص204.
۲ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص133.
۳. آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص192.
۴ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص166.
۵ . همان، ص111.
۶ . ويژگيهاي كتاب زمان (قطعه از نيچه) ص43.
۷. آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص114.
۸ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص165.
۹ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص112.
۱۰ . تاريخ فلسفه، ويل دورنت، ترجمة عباس زرياب، (دو نكته از ليشتنبرگر) ص276.
۱۱. آنك انسان، تأليف نيچه، ص112.
۱۲ . نيچه، تأليف ج. پ. اِسترن، ترجمة عزت الله فولادوند، انتشارات طرح نو، ص56.
۱۳. آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص162.
۱۴ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص80.
۱۵ . همان، ص81.
۱۶ . آنك انسان، تأليف نيچه، ترجمة رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، ص67.


