نيچه ، هيتلر و نازيسم
اما امروزه امكان بروز اين تصور كه ‹‹ هيتلر ›› تحت شرايط خاص فلسفي نيچه به ظهور رسيده ، فراهم گشته است. چرا كه هيتلر به عنوان يك شخصيت هيولاي جهان- تاريخي برآن بود كه با توسل به پاره هايي از آرمانهاي نيچه، اروپا را در يك قالب منسجم و از پيش تعيين شده، وحدت ببخشد. اما اين موضوع را نبايد به عنوان حربه اي موفق براي كوبيدن و يا نفي آرمانهاي نيچه به كار گرفت. نيچه اساسا با تسلط يك قوم و نژاد بر جامعه جهاني مخالف بود، همانطور با آلماني ‹‹رايش›› نيز مخالف بود. در عين حال او در پي وحدت فرهنگي اروپا بود نه در پي اصلاح نژادي و استيلاي يك نژاد ‹‹برتر›› بر ديگر نژادها. او بر آن بود كه بالندگي و رشد و غني سازي فرهنگ و با عبور از مرزهاي محدود و عاميانه، پاي در عرصه عريض والائيها نهد و ابر انسانش را به ظهور رساند. او با هرگونه احساسات ناسيوناليستي و شوونيستي كوته فكرانه و عامه پسند مخالف بود. و ر عين حال به طبقه اشراف نجيب زاده احترام قايل بود. در واقع او به دو طبقه اجتماعي باور داشت و معتقد بود كه كهتران و توده عوام در قاعده اين هرم و مهتران و افراد استثنايي در راس آن قرار دارند و ابر انسان ستاره ايي است كه بر آسمان اين هرم اجتماعي خواهد درخشيد. در اين هرم اجتماعي كهتران و عامه مردم مكلف اند تا فراغت حال مهتران و افراد نادر و استثنايي و ‹‹نخبه گان›› را فراهم سازند تا آنها بتوانند بي دغدغه خاطر از مسايل پيش پا افتاده و امور ‹‹فيزيولوژيك›› مسئوليتهاي بزرگ و خطير خود، كه همانا فراهم ساختن شرايطي است تا تحت آن شرابط، ‹‹زمين روزي از آن ابرانسان شود›› را به انجام رسانند.
بنابراين نيچه نه فرد گراست و نه جامعه گرا، بلكه نخبه گراست، بطوري كه حتي همين افراد نخبه هدف نيستند، بلكه تنها پلي هستند به آن سوي، يعني به سوي انسان آرماني. جامعه مفهومي مجرد وانتزاعي است و افراد اصلا وجود ندارند، آنچه هست جز توده هاي پراكنده يك كل انتزاعي چيزي نيست. آنچه حقيقت دارد مردان نادر و استثنايي است. با اين حال ‹‹تمدن عالي مانند هرم است كه فقط بر قاعده پهن و وسيعي مي تواند استوار باشد و استحكام و قدرت بنيان عامه مردم براي اجتماع ضروري است ۱››.
بنابراين به عقيده نيچه طبقات حكم فرماست نه نژاد، گرچه نزاد برتر و نجيب نيز به عنوان يك ستون از ستون كاخ آرماني نيچه به شمار مي رود. چرا كه طبقه نخبه گان و افراد نادر و استثنايي ( مهتران) كه زمينه مساعد ظهور ابر مرد را فراهم خواهند ساخت ممكن است از گونه هاي مختلف نژادي گرد آمده باشند ( كه البته داراي تاريخ و ديرينه شريف و والايي هستند) و ‹‹ گذشته گانشان خون بهايشان را پرداخته اند››. به عبارت ديگر، نژاد برتر همچون علت ناقصه شرطي است از شرايط موثر در پيدايش و رشد و بالندگي نخبگان، اما كل انديشه نيچه معطوف به نژاد نيست و به خودي خود علت تامه به حساب نمي آيد. بنابراين نبايد در هيتلر آنچه را كه به عنوان اصل ‹‹ژنتيك›› براي تمايز و تشخص استفاده مي شد، با انيشه كلي تاريخي و طبقاتي نيچه اشتباه گرفت.
كل فلسفه ‹‹ فاشيسم ›› كه سر آخر در ‹‹ نازيسم ›› آلماني متجلي شد متشكل از مجموعه اي از عقايد گوناگون فلاسفه و مكاتب فلسفي ، از جمله نيچه است. به طوري كه آنها ‹‹ نياز مبرم و چاره ناپذير به وضع فلسفه داشتند تا اعمال خود را براي افكار عمومي توجيه و بر حق نمايند. از اين رو در ميان فلسفه هاي مكاتب گذشته جستجو كردند تا آن عمل در كدام فلسفه تاييد و تو جيه شده ، همان توجيه را گرفته وارد فلسفه خود كردند و از مجموع اين توجيهات فلسفه نوين فاشيسم بوجود آمد››.
هرچند تمامي فلاسفه به نحوي از انحا از اين نقيصه در روند ساختار نظام فلسفي سيستماتيك خود مبرا نيستند. آنها نيز در مراحل تفكر و چينش نظام فلسفي خود هنگامي كه با مشكل تناقض روبه رو مي شوند دست به كار اختراع مفاهيم و واژه هايي مي شوند تا آنها را از خطر هوچيگري در امان دارد. بيراه نيست اگر گفته باشيم كانت ناچار بود براي توضيح اصول موضوعه خود ، يك مجموعه اصطلاحات شخصي ابداع كند. اما از آنجا كه فلسفه فاشيسم و نازيسم در مراحل عيني و عملي به وقوع مي پيوست و بستگي داشته است به پيش آمد ها و وقايع و عملياتي كه بايد در بر خورد با حوادث انجام پذيرد ، اين شيوه اغواگري فيلسوفانه ، در آن از وضوح و بداهت بيشتري بر خوردار است.
چنانكه گذشت فلسفه نيچه خود به تنهايي مي تواند در بوجود آمدن فلسفه نازيسم آلمان و در به قدر ت رسيدن هيتلر ، به عنوان يك راهكار اساسي از سوي هيتلر و واضعان فلسفه نازيسم آلماني مورد توجه قرار گيرد. از اين رو نفي پيوند و پيوستگي عميق فلسفه نازيسم در روند ساختار و شكل گيري اش با راهكارهاي فلسفي نيچه ، نيچه را از اتهام به ابتلا به ويروس هيولاي جهان تاريخي همچون آدلف هيتلر مصون نخواهد داشت و اساسا چنين تلاشي نه تنها بيهوده است ، بلكه ضرورتي هم ندارد. چرا كه نيچه صريحا اعلام مي كند كه :
‹‹ سرنوشت خود را مي شناسم روزي خاطره چيزي دهشتناك با نام من تداعي خواهد شد ـ خاطره بحراني كه زمين پيش از آن هرگز به خود نديده است ›› . ‹‹ داستان بزرگترين خوشبختي كه اين قرن از جهت ظهورشخصيت هاي بزرگ ديده است . همانا ظهور و تاثير ناپلئون است››.‹‹ ياد باد آن خجسته روزگار دور دستي كه در آن ملتي مي گفت : ‹‹ من مي خواهم سرور ملت ها باشم!››. زيرا برادران ، بهترين را سروري بايد و بهترين است كه سروري خواهد!››.۲
جاي بسي تاسف است كه انديشه هاي فلسفي ‹‹ هايديگر ›› فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني نيز با مراجعه و كنكاشي فضولانه در بيوگرافي و نحوه ارتباط او با فاشيسم مورد ارزيابي قرار مي گيرد . اگرچه پوشيده نيست ‹‹ هايديگر در ناسيونال سوسياليسم طرحي سياسي را مي بيند كه مي تواند با او و فلسفه اش مناسبت داشته باشد ، وجه امر اتفاقي نيست ... اگر او از جنبش ناسيونال سوسياليست به دلايلي كه به لاحاظ سياسي پيچيده است كناره مي گيرد و اگر او در مصاحبه با مجله اشپيگل در اواخر عمرش و مدتها پس از جنگ ، از عظمت و حقيقت دروني ناسيونال سوسياليسم صحبت مي كند به اين خاطر است كه او دقيقا به اين واكنش عليه تكنولوژي و عليه ميراث عصر روشنگري فكر مي كند. و از اين جهت تعهد سياسي او نيز امري اتفاقي و جانبي نيست››.
براستي وقت آن نرسيده است كه طبيبانه بپرسيم اين كنجكاوي و كنكاش فضولانه در انگيزه هاي يك فيلسوف و دانشمند، ( نيچه ، هايديگر ، شوپن هاور و ... ) انگيخته ها و عقايد او را در راستاي تمايل باطني مفسرين تحريف نخواهد كرد؟ و اساسا در تحليل و برخورد با عقايد يك فرد، چه ضرورتي دارد تا به گذشته و به بحرانهاي روحي و عقده هاي رواني او مراجعه شود؟ به يقين چنين كساني يا چادر سوء حافظه گشته اند و اين عبارت مشهور ‹‹بنگر چه گفته است، تا چه كسي گفته است››۳ را به فراموشي سپرده اند و يااينكه سوء هاضمه دارند و نمي توانند چنين عبارت موجز و كوتاهي را نشخوار كنند. ازين گذشته تقارن و توازي يك فلسفه با فلسفه نازيسم نه تنها دليل بر بي اعتبار گشتن آنها نمي شود بلكه دليل بي اعتباري قضاوت مغرضانه همه آناني است كه به نحوي مي خواهند مسايل را در جهت اهداف از پيش تعيين شده خود، تحريف وهدايت كنند.
‹‹هيتلر به عنوان خونخوار تاريخ، مظلوم تاريخ است›› و به عنوان يك شخصيت تاريخي در طول تاريخ مورد هجوم كينه جويان و مغرضان قرار گرفته است و به نسبت خونخواران نامي و غير نامي و پنهان آشكار تاريخ، بيش از آنچه براستي بوده است در نقش هيولايي او اغراق شده است. چه بسا عنوان هيولا عنوان اغراق آميزي است كه اين ‹‹اروپائيان خوب!›› به هيتلر بخشيده اند. تصور اين موضوع كه چرا بايد اروپا در بخشيدن القاب و عناوين تا اين حد دست و دلباز باشد، چنان دشوار نيست. اين اروپاييان خوب براستي نيك دريافته اند كه عنصري خطرناكتر از هيتلر در تاريخ اروپا براي اروپا نبوده است. چنگيز مغول براي مردم ايران و نادر شاه براي مردم هندوستان چيزي كمتر از هيتلر براي اروپاييان نيست، در حاليكه دست يهوديها و مسيحيان در هم گره خورده است تا هيتلر را نه تنها به اروپا، بلكه به كل جهان، به عنوان ديوي بي شاخ و دم كه تا به امروز نمونه اي نداشته است، معرفي كنند . در اين راستا ‹‹نيچه›› نيز از مواهب اين اروپاييان خوب، بي نصيب نبوده است. فيلسوف ديوانه، مغز شيطاني، فيلسوف ملعون و ... از جمله عناويني است كه او را بدان مفتخر ساخته اند.
بزرگ نمايي يهود ستيزي هيتلر و همين طور حمله او به كشورهاي اروپايي ، اروپائيان خصوصا يهوديها را كه امروز بر مسند آقايي جهان لميده اند ، را در برابر او بر اشفته است. اما آنها هرگز سخني از تباهي ها ، ويراني ها و كشتارهاي پنهان در وراي پرده هاي نرم و زيباي نوع دوستانه صلح و حقوق و بشر ، به ميان نمي آورند . اعمال هولناك هيتلر سر پوشي است تا جنايات عالي جنابانه خود را به شكلي معصومانه تر از هيتلر نشان دهند. و سپاپ احتياطي است تا جامعه جهاني در تراكم و انفجار را آرام سازند. در نقش هيتلر آنقدر دروغ پردازي و شانتاژ تبليغاتي مي شود تا جناياتي را كه خود مرتكب آن مي شوند و خواهند شد در برابر پيشگاه مردم عوام چهره اي معصومانه و به صورت امري طبيعي و عادي جلوه كند. و بيراه نيست اگر گفته باشيم اين كمترين تحريف تاريخي است كه مناديان دموكراسي و جامعه باز ، از آن اغواگرانه سود جويي مي كنند.
آيا هرگز امكان اين امر فراهم بوده است تا لحظه اي با خود در انديشه شويم كه براستي اگر اين هيولاي جهان – تاريخي، يعني آدلف هيتلر نمي بود، دكان اين دموكرات و اين متزوران زن صفت با كساد روبرو مي شد:
‹‹در جايي كه ديگر تنها چيز درخشان زر دكانداران است دكانداران سروري كنند! امروز ديگر روزگار شهرياران نيست! آنچه امروز خود را ملت مي نامد شايسته هيچ شهرياري نيست. بنگريد كه اين ملت ها خود اكنون چگونه چون دكانداران رفتار مي كنند: آنان از كمترين بهره در هيچ زباله اي نمي گذرند! در كمين يكديگرند و يكديگر را مي پايند و نام آن را ‹‹حس همجواري›› مي گذارند ۴.››
و مهمتر از همه با اين همه امكانات و رسانه هاي يكسو يه و جهت دار و با نويسندگان و دست اندر كاران فيلم ها ي اكشن و تبليغاتي چه مي كردند و اساسا چه سوژه اي داشتند تا در باره آن، آن فيلم هاي عريض و طويل را به نمايش گذارند. در اين تامل كوتاه حقيقت بزرگي نهفته است، بي شك ‹‹هيتلري به نامي و نشاني ديگر از دل تاريخ مي زاياندند.›› هيتلر، مردي كه همچنان حتي مرگ او در هاله اي از اسرار وهمناك، براي اروپاييان كابوسي است، كه بر آن پاياني نخواهد بود.


